نبوده ای که ببینی چه شد دراین کشور 
نبوده ای که ببینی حرامی کافر
نبوده ای که ببینی بدشت ابادان
هزار لاله پرپر تمامشان بی سر 
نبوده ای که ببینی بریده سر کودک
گفن زخون وز ترکش بدامن مادر
نبوده ای که ببینی به پیش چشم پدر
نموده‌اند تجاوز به دامن  دختر
نبوده ای که ببینی امام جمعه‌ی شهر
سرش بداد برای نجات یک خواهر
نبوده ای که ببینی سه ساله طفلان را
نموده‌اند زنده بگور درکنار یک سنگر 
نبوده ای که ببینی چرا مادر وطفل
بریده دستی وپستان بریده ازمادر
نبوده ای که ببینی میان یک دخمه
زتشنگی یتیمان شدند پاره جگر
ازاین همه غم وظلم وستم نگفته کسی
ازاین همه تجاوز ونکبت نداده اند خبر
زبان گرفتم ولکنت زتلخی این جنگ
چنین جنایت وجنگی ندیده است بشر
نبوده ای که ببینی کنار سجاده
خسوف کرده چوخورشید مهربان مادر
نبوده ای که ببینی چگونه ناموست
اسیر فتنه وشر شد به شهر خرم شهر
هنوز لکه این ننگ مرا زند اتش
بسوزم از غم و اندوه بهوش جان پسر
نبوده ای که ببینی چگونه می‌بردند 
شبانه سوی اسارت اسیر خسته جگر
نبوده ای که ببینی چگونه زنده بگور
نمود دشمن خونخوار ملحد ابتر
نبوده ای که ببینی بکربلای چهار
نماند جز دوسه رزمنده‌ای زیک لشکر
نبوده ای که ببینی بدون غسل و کفن
بریختند زنده دراروند شیعه حیدر
نبوده ای که ببینی تمام نخلستان
بسوختند بدلهای ما زدند اخگر 
نبوده ای که ببینی شدند نابینا
تمام روستا زبمبی که بود اشک اور 
نبوده ای که ببینی شلمچه مظلوم
سه روز وشب بزیر بمب مرگ اور 
بس است راعز ازاین قصه درگذر زیرا
کهن  نیست طاقت و تاب  مهربان مادر

 

شنیدم جوانی بمیدان جنگ
زنجان میخروشید همچون پلنگ
سرودش بلب بودان نامجو
که من زنده ایران بچنگ عدو
نه این رسم فرزند ایران بود
نه زایین مرد مسلمان بود
قوی شد تن من زاب وطن
کنم گور دشمن تراب وطن
چوشیران غران مازندران
گرفت اوزدشمن دردم امان
به چستی دوان گشت چون برق و باد
نشان داد اوذات رستم نژاد
ببالاسر دشمن ملک ودین 
رسید او بزد پای خود برزمین
من اماده ام بهر سرباختن
که جاوید ماند خاک وطن

تمام خاطره ها رابیا وباورکن
شمیم مهر و وفا رابیا وباورکن
ندیده ای که شهیدان چگونه استادند
تمام واقعه هارابیا وباورکن
به حرمت حرم عاشقان کشور عشق
 نجابت صلحا را بیاوباورکن
بخاک خفتن وبستر زخون واب وضو
زاشک دیده به کنعان بیا وباورکن 
میان اتش وترکش هزار پاره شدن
توروضه شهدارا بیا و باور کن
ندیده عاشق دلبر شدند یا دیدند
نگاه عبد خدا را بیا و باور کن

□ انگلیس
□ هست در تاریخ ایران ردپای انگلیس
□ حکمرانان داعما رفتند راه انگلیس
□ من شنیدم شارلی امد به ایران بعد ازان
□ برتنش  عباس شاه پوشید قبای انگلیس
□ شد تشیع رسمی اندر عهد شاه بزرگ
□ تا که عثمانی شود منکوب رای انگلیس
□ در تمام طول دجله تا بود مذهب دوتا
□ جنگ جاری میشود دانم برای انگلیس
□ چهارصد سال است بین ما وانها جنگ هست
□ سود این کشتارها گشته غذای انگلیس
□ ان طرف مفتی تراشیدندودراین سوی فقیه
□ شد فروش اسلحه مشکل گشای انگلیس
□ دومین طرحی که اجراکرد ترویج خراف
□ مسلک بابی  وشیخی با صدای انگلیس
□ تا نگردد دولت کسرا جهانی زین سبب
□ کرد ویران کشور م لعنم برای انگلیس
یکصد و ده سال باب الله داد اوپرورش
شیخ شیرازی فداشد با ندای انگلیس
چون رضا خان زیر بار سلطه انان نرفت
ضد او شد کودتا یی با ندای انگلیس

خبر داری از خسروان عجم
 که کردند بر زیر دستان ستم
؟نه آن شوکت و پادشاهی بماند
 نه آن ظلم بر روستایی بماند 
خطا بین که بر دست ظالم برفت
جهان ماند و او با مظالم برفت
 خنک روز محشر تن دادگر
که در سایه عرش دارد مقر
چو خواهد که ویران شود عالمی
 کند ملک در پنجه ظالمی

دلی دارم گرفتار بسیجی
دوچشمم هست بیمار بسیجی
 بدون مزد و میکند.جنگ
تحیر دارم از کاربسیجی
بباردبرسرعمال شیطان
چوتیرغیب رگباربسیجی
برقصد درمیان دود واتش
عجب زیباست پیکار بسیجی
شبازبیمش نمی خوابید دشمن
فدایی بود سردار بسیجی
زبس بیرنگ بی روی وریاربود
امامش شدگرفتار بسیجی
زسربگذشت وشدسروسرافراز
خمینی بود معمار بسیجی
خداوند صنیع اسمانها
نموده گرم بازار بسیجی
نمیترسید از مین ونفر بر
جهانی مات کردار بسیجی
شب ازبیمش نمی خوابید دشمن
خدایی بود پیکار بسیجی
زده پیوند خود را با ولی و
ولایت هست غمخوار بسیجی

دیدم اندرخواب یکشب سری ازاسراررا
هم کشش هم جزبه را هم گرمی بازار را
مثل ماه دی زسرما باغ ماخشکیده بود
لیک انسو باغ سبز ومیوه شهوار را
من برون ازباغ وجمعی دوستانم در درون 
بر دران باغ رند برکمر زناررا
از گذرگاه زمان لود کسی درباغ شد
رفت ومی چیداز درخت.صددانه شهواررا
نیمه شب از خواب خوش برخاستم زارونزار
غوطه وردرفکر ان خوابی که دیدم بیقرار
بعد چندی مثل یوسف درچه زندان دچار
گمشدودیگرندیدم او یل هوشیار را
سالها درحسرت دیدار او درانتظار
لیک راضیم چودیدم روضه دلدار را
می دهد ازار روحم فتنه های این زمان
من ندارم بیش از اینها طاقت ازاررا
نورا زچشمم برادرجان زهجران رفته است
کی کنی روشن زرویت دیدگان تاررا
خواب من تعبیرشداورفت ومن وامانده ام
تاکنم اگاه اهل کوچه و بازار را
من نمی رقصم بهرسازی بغیرازچنگ یار
پس بزن ای دلبر شیرین شمایل تار را
هرکه واقف شدبرای لحظه ای ازسرغیب
میگزیندازدوعالم عالم ستار را

مادرخط رهبریم وفرمان بردار
داریم کفن بتن بوداین پندار
فرمانده ما بوداوالامر زمان
پیچیم زاجنبی کافر طومار

رهرو راه خمینی جانفدای رهبراست
پاسدار انقلاب است و بهرمجلس سراست
داعما کوشش بفرمان اوالامرش بود
بهر هر حرفی بغیرازحکم مولایش کر است

ما جمله مرید وجانفدایش هستیم
مامنتظر حکم رسایش هستیم
هرگز ندهیم دل بجز گفته دوست
تا درکنف لطف وعطایش هستیم

منم دلبسته نام خمینی
منم مست از می جام خمینی
فریضه هست برمن تا که هستم
رسانم برتو پیغام خمینی
کنوترهای خونین بال عاشق
نشستن برلب بام خمینی
ببوسد بال این رزمندگان را
که می باشند صمصام خمینی
بود اومهربانتر از فریدون
همه مرغان شدند رام خمینی

چوهنگامه ماه بهمن رسید
درایران چون صبح صادق دمید
زاری زعیم عظیم زمان 
فراری چوروباه فرماندهان
نه تیمسار وارتشبد وشاه ماند
خدا ناجی ازبهر ایران رساند
همه رخت بستندسوی فرنگ
گریزان ز افعال وازنام وننگ
نه شاه ووزیر ونه فرمانده بود
نمی جواند درپادگان کس سرود
به تاریخ فصل نواغاز شد
زنوفلو شاتو بپروازشد
زتکبیر ملت وزیران شاه
فراری شدند ازسوی تختگاه
ببین کار شاهان رسد تاکجا
همه ارزو داشتند مرگ شاه 
همه مستشاران شهر فرنگ
نکردندبا اهل ایران جنگ
شبانگاه رفتند اما جانیان
چودیدند هان خشم ایرانیان
کلام خمینی اثرکرد زود
همه می فرستندبراودرود
بگومرگ برشاه فریادشان
ستاندند ازظالمان دادشان
نه ازپهلوی بد درایران خبر
نه ازتاج شاهنشاهی بداثر
خمینی چوبگذاشت پادروطن
فروریخت این هیبت اهرمن
بدایران پراز شور ودرالتهاب
چوپیروز گردیده است انقلاب
فرود امد این پیر فرزانه چون
همه حقه بازان گشتند زبون
به زهرابهشت ازدحامی عجیب
همه محورخسار روی حبیب
همه چشمها چشمه اشک بود
نه ازغم که از شادی ورشک بود
همه برگرفتندراه ثواب
بدی را نبد جزبنیکی جواب
صدا جز صدای خمینی نبود
که غم اردل عارفان میزدود
نفس‌های این پیرروشن ضمیر
اثر کرد در قلب  برنا و پیر
بجز نام او حرف دیگر نبود
فقط یک شعار و فقط یک سرود
به الله و اکبر همه هم صدا 
نمودند بر نام او اقتدا

چوده سال بگذشت ازانقلاب
غروب امد ورفتن افتاب
شدایران زفریاد پرهلهله
توگویی پدیدارشد زلزله
دل مرد وزن پرزخون بد بلی
چورفته خمینی امام وولی
خمینی فرو بسته چشمان خویش
زداغش همه مردوزن دل پریش
دران شب به سعی مردی رشید
بجایش نشستی امامی جدید
علی نام بود ولقب خامنه
سترگ است این کوه پردامنه
همانی که بازوی ان پیربود
دران شام غرنده چون شیر بود
بپا کرد مجلس در خبرگان
نشانید برتخت ازکهتران
بجای خمینی سید علی
نشست وشد براهل ایران ولی
به قانون ایران نوشته چنین
فقیه است مسعول برمسلمین
بیاید که با

الا ای جوانان باهوش ورای
دراندیشه وعلم چون کیمیای
دراین عصر بعد از امام زمان
فقیه است رهبر برشیعیان
ولی فقیه واوالامر اوست
هواداری اوثوابی سزاست
بود ناخدا اوزسوی امام 
کلامش بهر کار حسن و خطام
بفتوای اوحق بگیرد قوام
اطاعت از او واجب است و السلام

برو ساقی که مستان هم عصا از کور میدزدند!

نمانده حرمت باده، شراب از دوست میدزدند

 

سلامت میکنند و جام برجامت زنند هیهات

اگر فرست کنند اینان، وجودت را همی دزدند!

 

سگان را دیده ام بسیار، که دارند حرمت نانی

ولی بعضی زِ سگ کمتر، که نان سفره ات دزدند

 

به صحرا گر کنم منزل وحوشم هم نشین باشد

بسا بهتر که نامردان سگان خانه ام دزدند

 

نصیحت میکنم جانا که تَرک دوستی باید

وگرنه با کمی غفلت غرورت را میدزدند!

 

مشو عاشق در این ایام، که عشق هم آلت دزدیست

بنام عشق می آیند، که هست و نیست را دزدند

 

 

 

 

زنـدگـی ازمـرگ پـرسـیـد؟

چـرا انـسانها عــاشـق مـن هستن

امـا ازتـو متنفرند؟

مـرگ پـاسـخ داد:

بـرای اینکه تو

یـک دروغ زیـبـایـی

و من حـقـیقـتـی تـلـخ!! 

 

سلامتى اونايى كه ميدونن

 

ما كسى نيستيم

 

ولى از ما ياد ميكنن 

 

تا بدونيم "بى كس" نيستيم..!

 

#سلامتی_رفیق

 

 

 

 

… مگر نمی‌دانی بزرگ‌ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

پس، تا می‌توانی خر باش،

تا خوش باشی!!…”

 

 

 

من باختـــــــــم . . . 

به خُود و ســــادِگی هایِ خُود ...

باختم به تصــــــویرِ غلطِ آدم هایِ فرشته نَما ...

باختم به احســــاسِ پاکِ خُود ...

باخــــتم به تقدیر ...

حال که حِمـــــاقت هایم را می شــــُمارم ...

آرام ... آرام ...

این جُمـــله در ذهنــــــم طَنیـــــن اَنداز می شود ...

سَنگ باش تا سَنـــــگ سار نــــشوی . . . .?

 

 

 

 

دل شکستن از چاقوکردن تو دل بدتره چون چاقورو یبار میکنن وخلاص یا میمیری یا یه جات زخم میشه اما دل که شکست هروقت یادش میفتی انگار همون موقع تازه چاقو خورد

برو ساقی که مستان هم عصا از کور میدزدند!
نمانده حرمت باده، شراب از دوست میدزدند
 
سلامت میکنند و جام برجامت زنند هیهات
اگر فرست کنند اینان، وجودت را همی دزدند!
 
سگان را دیده ام بسیار، که دارند حرمت نانی
ولی بعضی زِ سگ کمتر، که نان سفره ات دزدند
 
به صحرا گر کنم منزل وحوشم هم نشین باشد
بسا بهتر که نامردان سگان خانه ام دزدند
 
نصیحت میکنم جانا که تَرک دوستی باید
وگرنه با کمی غفلت غرورت را میدزدند!
 
مشو عاشق در این ایام، که عشق هم آلت دزدیست
بنام عشق می آیند، که هست و نیست را دزدند
 
 
 
 
زنـدگـی ازمـرگ پـرسـیـد؟
چـرا انـسانها عــاشـق مـن هستن
امـا ازتـو متنفرند؟
مـرگ پـاسـخ داد:
بـرای اینکه تو
یـک دروغ زیـبـایـی
و من حـقـیقـتـی تـلـخ!! 
 
سلامتى اونايى كه ميدونن
 
ما كسى نيستيم
 
ولى از ما ياد ميكنن 
 
تا بدونيم "بى كس" نيستيم..!
 
#سلامتی_رفیق
 
 
 
 
… مگر نمی‌دانی بزرگ‌ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس، تا می‌توانی خر باش،
تا خوش باشی!!…”
 
 
 
من باختـــــــــم . . . 
به خُود و ســــادِگی هایِ خُود ...
باختم به تصــــــویرِ غلطِ آدم هایِ فرشته نَما ...
باختم به احســــاسِ پاکِ خُود ...
باخــــتم به تقدیر ...
حال که حِمـــــاقت هایم را می شــــُمارم ...
آرام ... آرام ...
این جُمـــله در ذهنــــــم طَنیـــــن اَنداز می شود ...
سَنگ باش تا سَنـــــگ سار نــــشوی . . . .?
 
 
 
 
دل شکستن از چاقوکردن تو دل بدتره چون چاقورو یبار میکنن وخلاص یا میمیری یا یه جات زخم میشه اما دل که شکست هروقت یادش میفتی انگار همون موقع تازه چاقو خورد

عمر شما 
از زمانی شروع می شود
که 
اختیارسرنوشت خویش را
در دست می گیرید
 
آفتاب به گیاهی
حرارت می دهد
که سر از خاک
 بیرون آورده باشد
 
 
برای عمل کردن بدن انسان
باید او را بیهوش کرد...
امـا
برای عمل کردن روح انسان
باید او را بیدار کرد...
 
 
 
 
مادر کودکش را شیر می‌دهد؛ 
کودک از نورِ چشم مادر 
خواندن و نوشتن می آموزد؛
وقتی کمی بزرگتر شد ؛
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب میدهد ،
می‌گوید : 
عقل زن کامل نیست ..
 
دوست داشتن بعضی آدمها
مثل 
اشتباه بستن دکمه های
 پیراهن است،
تا به آخرش نرسی
نمیفهمی که از همان اول
اشتباه کرده ای....
 
محبت
تجارتِ پایاپای نیست
چرتکه نیندازیم که
من چه کردم
و در مقابل تو چه کردی
 
بیشمار محبت کنیم
حتی اگر به هر دلیلی
کفه ترازوی
دیگران سبک تر بود
 
 
 
دلیل مردن همیشه پیری نیست
گاهی 
خسته می شویم از بودن
خسته می شویم از بیهوده زیستن 
 و گاهی 
می رنجیم از تمام بی مهری ها  
و آنگاه
مردن  دلیل قشنگی ست
برای نبودن..
 
از نژاد چشمه باش
 
بگذار آدم ها 
تا می توانند سنگ باشند
مهم این است که تو جاری باشی
و از آنها بگذری
خوشبخت کسی هست که 
شکوه رفتارش 
آفریننده‌ی لبخند بر لب‌های دیگران باشد
 
 
ساده بپوش...
ساده راه برو...
اما دربرخورد با دیگران ساده نباش
زیرا سادگیت را نشانه میگیرند
برای درهم شکستن غرورت
 
 
آدمها بالاخره 
یک روزی
یک جایی
در یک لحظه تمام میشوند
نه که بمیرند
نه.....
جوهر احساسشان تمام  میشود
 
وقتت را
با توضیح دادن هدر نده 
مردم فقط چیزهایی
 را میشنوند 
که می خواهند بشنوند
 
 
 
 
وقتی پول تو دستت باشه
فراموش میکنی که کی هستی
ولی
وقتی پول تو دستت نباشه 
همه ی دنیا 
تو را فراموش میکنند !
 
زندگی همینه ..
 
 
آدمها ساعت شنی نیستند
که سر و تهشان کنی
دوباره 
از اول شروع شوند
آدمها
گاهی تمام می شوند...
 
قدر لحظه هارا بدانیم
 
 
 
چقدر  خوبه بعضی از آدمها
بدونند که 
اگر چیزی به روشون نمیاری
از سادگــے نیست
شاید داری جون میکنی
حرمت یه روزایی رو نگه داری
که اونا یادشون رفته ...
 
 
معلمم گفت: 
زندگی را تعريف كن
گفتم زندگی تعریف كردنی نيست
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد
 
سالها بعد كه او را ديدم
پیر شده بود و
 عصا به دست راه می رفت
جلو رفتم و گفتم: 
زندگی را تعريف كن،
آرام خنديد و گفت:
نمره ات بيست
زندگی را بايد زيست!
 
در خیابان؛ نوگلی سوسن فروشی می کند
شهرِآهن دل؛فقط آهن فروشی می کند
گل فروش و گل؛ دومعصومند با یک سرنوشت
لاله؛ بعضی وقت ها لادن فروشی می کند
یک پدر؛آواره تر؛از روزگارِ بی پدر
زیر برف چله؛ پیراهن فروشی می کند
مادری را می شناسم که شبیه تشنه رود
با لباسی نخ نما؛ سوزن فروشی می کند
دامنِ عفت پرست از لکه های احتیاج
فقر؛در بازارها دامن فروشی می کند
یک نفر در زرگری ها؛تن طلائی می شود
یک تن از فرط نداری تن فروشی می کند
از تهیدستی یکی کارش جِلز است و وِلز
آن طرف؛ همسایه اش روغن فروشی می کند
کار و بار گورکن؛خوب است این دور از جناب
مرده خواری می کند مدفن فروشی می کند
در بساطِ بی کسی فریادِ تلخی چیده است
در خیابان یک زن آویشن فروشی 
 
مامان بزرگم، هشتاد و خرده ای سال عمر کرد! وقتی جمعه ها میرفتیم دیدنش میدید ناراحتیم ؛ بهمون میگفت: "من تا تهشو دیدم! تهش هیچی نیست.،بیخودی غصه نخور
 
 
 
در مدرسه برای امتحانات ، عکس دانش آموزان لازم شد . 
 
مدیر مدرسه یک عکاس را آورد و با او جهت گرفتن عکس از دانش آموزان به ازای هر نفر ٣٠٠٠ تومان قرار گذاشت . 
مدیر به معلم گفت از هر دانش آموز ۴٠٠٠ هزار برای عکسشون جمع کن . 
 
معلم به دانش آموزان گفت برای پول عکس باید نفری ۵٠٠٠ بیارین . 
 
دانش آموز رفت خونه و به مادرش گفت برای عکس گرفتن از ما ، مدرسه گفتند ٦٠٠٠ بیارین . 
 
مادر شب به پدر گفت که مدرسه گفته بچه ها ٧٠٠٠ بیارن.
 
پروژه ها در ایران اینگونه 
اجرا می‌شود! 
شاید از این هم بدتر!!
 
 
 
 
 
شخصی از ملانصرالدین پرسید مسلمان به چه کسی میتوان گفت؟
فرمود: مسلمان کسی است که مردم از شر دست و زبان او در امان باشند. 
آن شخص گفت: والله کور شوم اگر تا بحال چنین مسلمانی دیده با
 
 
یک دیکتاتور ،
 
دین را به استخدام می گیرد ،
شرف و انسانیت را به استخدام خود می گیرد ،
دروغ می گوید ،
فریب می دهد ،
خدا را شاهد می گیرد : 
که من دلسوزترین مردم در حق شما ملت هستم ،
 
ولی روحیه اش لجوج ترین ،
و کینه ورزترین مردم است نسبت به خلق ...!
 
وقتی سوار کار نشده وعده می دهد ،
وقتی سوار شد دیگر به هیچ چیز رحم نمیکند ،
 
این خاصیت یک دیکتاتور است ...!
 
 
آیت‌الله طالقانی
 
 
چند جمله بسیار زیبا.... حتما بخونید
 
1..اگر به میهمانی گرگ میروی سگت را همراهت ببر ..
 
2..قله ای که چند بار فتح شود؛ بی شک روزی تفریحگاه عمومی میشود !
مواظب دلت باش..
 
3..گاهی لب های خندان بیشتر از 
چشم های گریان”درد”می کشند .. 
 
4..“پایِ “معرفت که میاد وسط 
“دستِ “خیلیا کوتاه میشه. .
 
5..وقتی حرف راست میزنید 
فقط انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند
که تمام زندگیشان بر دروغ استوار است ..
 
6..یادت باشه همیشه خودتو بنداز تا بگیرنت.. 
اگه خودتو بگیری میندازنت !
 
7..مرد ترین آدمهایی که تو زندگیم دیدم 
اونایی بودن که بعد اشتباهشون گفتند :
معذرت میخوام ..
 
8..مزرعه را موریانه خورد،
ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم 
 ،لعنت به این حماقت!
 
9..آنهایی که در زندگیت نقشی داشته اند را دوست بدار
نه آنهایی که برایت نقش بازی کرده اند ..
 
10.“زمان” وفاداری آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” .
 
روزی باران شدیدی می بارید. ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد. در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.
ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟ همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت. چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که
یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.
فریاد زد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد نکنم
 
خیلی قشنگه
 
شاه باشی یا گدا ؛ از دست ساقی فلک
باید این ته جُرعۂ جام اجل نوشید و رفت
 
گر کنیز پادشاهی یا زن بقال کوی
در تغار صبر باید کشک خود سابید و رفت
 
سنگ باشی یا گهر ؛ از تختۂ تابوت‌ها
در سیه چال لَحِد خواهی بِسَر غلتید و رفت
 
حلقۂ طاعت بگوش آویز و در آتش نرو!
اهرمن بود آنکه فرمان خدا نشنید و رفت
 
زین جهان تا آن جهان ظلمات پُر پیچ و خمی‌ست
باید از اختر شناسان راه خود پرسید و رفت
 
شهریار از ذوق رفتن در وداع آخری
دوستان با وعده گاه بوستان بوسید و رفت
 
 شهریار
 
 
 
تاریخ
 
 
❇️در زمان ساسانیان دو حادثه عجیب در ایران رخ داد:
۱ - خاموش شدن آتشکده آذرگشب 
۲ - سقوط چهارده کنگره از کاخ مداین
در آن زمان پادشاه ایران از موبدان زرتشتی خواست تا این دو واقعه مهم را تعبیر کنند.
همه آشفته از تعبیر عاجز ماندند، شاید هم جرات بیان تعبیر را نداشتند.
 
کایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغهای دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند. 
 
زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
 
از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت... 
 
اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... نه تنها پالان راحتی بر تن خر ها نمیدوخت، بلکه از مواد اولیه پالانها نیز کم میگذا...شت و اینبار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.
 
این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده.... این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالانها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود... و اینبار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند... خلاصه .... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.
 
🔹تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند
 
از زرتشت پرسیدند
زندگی خود را برچه بناکردی
گفت:4اصل
دانستم رزق مرادیگری
نمیخوردآرام شدم
دانستم خدامرامیبیند
حیاکردم
دانستم کارمرادیگری
انجام نمیدهدتلاش کردم
وپايان کارم
مرگ است مهیاشدم
 
 
دن: شنیدم در این کوه معدن هست
 
بونی: خدا نکند معدن باشد!
 
دن: نمی فهمم! برای چی؟!
 
بونی: مادام که کوه فقیر است، از آن ماست، اما همین که معلوم شد غنی است، حکومت آن را تصاحب خواهد کرد.
حکومت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه.
دست دراز به همه جا می‌ رسد و برای گرفتن است،
و دست کوتاه برای دادن است،
و فقط به کسانی می ‌رسد که خیلی نزدیکند..
 
بی گناه ﭘﺎﯼ ﺩﺍﺭ ﺭﻓﺖ ...
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺍﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ !
ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ ...
ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺧﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﻞ ﻧﮑﺮﺩ ...
ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ...
ﺩﺭ ﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﻫﻢ " ﺍﺻﻼ " ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ...
 
ﺑﺎﺭ ﮐﺞ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺳﯿﺪ ...
ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯼ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻮﺭﻩ ﻋﺠﺐ ﺑﺎﺭاﻧﯽ آمد ...
ﺗﺎﺯﻩ : ﮐﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻋﯿﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ پشت ﺍﺑﺮ ﭘﻨﻬاﻥ ﻣاﻧﺪ ...
ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﭘﻮﻝ نیز ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺁﻭﺭﺩ
 ﻭ ﻇﻠﻢ ﻣاﻧﺪﮔﺎﺭ ﺷﺪ !!!
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
 
ﻋﺠﺐ ﺩنیای غر
 
‍ عکس بالا، از معروف ترین تصاویر به جا مانده از عملیات کربلای پنج است . احمد دهقان، نویسنده کتاب "سفر به گرای ۲۷۰ درجه" که شاهد عینی این تصویربوده نوشته است: "عکس مربوط به سومین روز عملیات کربلای پنج در شلمچه است؛ وقتی که گروهی از نیروهای ایرانی در محاصره نیروهای عراقی گیر افتاده بودند. توی یکی از سنگرها، عباس حصیبی شهید سمت چپ در عکس و علی شاه آبادی شهید سمت راست که یکی از سمینوف چی های دسته ادوات بوده، کنار هم نشسته بودند که تیر سمینوف عراقی می خورد به سر حصیبی و رد می کند و می خورد به سر دومی. سر حصیبی را باند پیچی کرده بودند… عکس را هم رضا احمدی با دوربین علی شاه آبادی گرفته است." 
وقتی رزمنده جوانی به نام علی شاه آبادی دوربین خود را به جبهه می برده، لابد امیدوار بوده تصویری به یادماندنی از عملیات بگیرد، اما حتما تصورش را هم نمی کرده که در همان دوربین، یکی از به یادماندنی ترین عکس های به جا مانده از کربلای پنج ثبت شود که سوژه اصلی عکس هم، خودش و رفیقش باشند. روح هر دو شان شاد.
چرا اشیاخ تدلیسی زساز و تار میترسند
زداش ولوطی وخمخانه وخمار میترسند
چرا ازحافظ وسعدی زفردوسی ومولانا
زسحراب ازفروغ ان دختر عیار میترسند
زعلم وعشق واگاهی وهم ازنام ازادی
زدانشجو ودانشمند ودانشیار میترسند
زنام ملت و فرهنگ واثار تمدنها
زقبرکورش ازتاریخ ان ادوار می ترسند.
زاسم کاوه اهنگر وازجمشید وز ارش.
هم از اسطورها ازسمک عیار میترسند.
زرنگ سبز و سرخ وهم سفید شیر باخورشید.
زجسم شاه مرده دربن دیوار میترسند
زشاگرددبستان ازمعلم از مهندس هم
زفکر بکر وازتکنولوژی بسیار میترسند
زترک وکرد ولر هم ازبلوچ هم ازبلوچستان.
زخونین شهر وابادان وازدلوار میترسند.
ززن ازموی زن ازعکس زن حتی زحرف زن.
زحق زن بزیر گنبد دوار میترسند
نه تنها از تجدد از تمدن سخت بیزارند
ز مردان کراواتی کت و شلوار میترسند
سرود مرگ میخوانند بهر این وان لیکن
زاسراییل وامریکای کج رفتار میترسند
شراب نفرت ونفرین زبس نوشیده اند این قوم
ز ارتش از سپاه از کارمندازکار میترسند
ز مهر وعشق وایمان عاطفه دررنج وازارند
زمومن از مسلمانان خوش رفتار میترسند
نمیترسداز خالق چو می ترسندازمخلوق
زهرجنبنده ای راعز زنقش مار میترسند
 
ای نازنین نمادرک مفهوم جبهه هارا 
تسلیم باش ایدوست توساغر غضا را
یک شب میان سنگر عاشق شدم به دلبر
باران تیر و ترکش بگرفت هردو پارا
هرگوشه عاشقی بوددرخاک وخون شناور
دیدم برون زعالم اسرارماسوا را
همسنگری چنین گفت یارب تو میپسندی
لب تشنه بنده است را سیر اب کن تومارا
خون بود وتیروترکش شب بود ودود واتش
با چشم دل بدیدم تصویری ازخدارا
ان شب ستارگان هم درانتظار بودند
تا بنگرند شوق قربانی منا را
اتش گرفت سنگر پروانه ها دراتش
بادی وزید وهمره می برد جان مارا
دور جهان بکامم افتاده بود کاندم 
دیدم نموده امضاء پرونده های مارا
درمسلخ شهادت این جام اخرین بود
نوشیدم وگرفتم من تاابد بقارا
امشب فرشته گان هم مبهوت ومات بودند 
دیدن اطاعت از ما بی چون وبی چرا را
درسیر هفت عالم اوبود همره ما 
آن طی شد اما منازل افکند پرده هارا
دیدم همه ملاعک اندر سجود بودند
برادمی که بگرید از هرچه بود خدارا
هفتاد نسل قبل از من گشته بودازاد
گفتند کردی ازاد ازسلسله تومارا
عاشق نگشتی ای دوست وزنه توهم ببینی
در بین خواب و رویا یکشب مقام مارا
روح شهید برتر ازکون واز مکان است
تایید کرده‌اند چون گفتار انبیاء را
پایندگی طلب کن جز این حقیقتی نیست
ما یافتیم ان شب سرچشمه بقا را 
راعز بگو بمردم چون وچرا ندارد 
عاشق اگر بفهمد اسرارناکجا.را
 
نبوده ای که ببینی چه شد دراین کشور 
نبوده ای که ببینی حرامی کافر
نبوده ای که ببینی بدشت ابادان
هزار لاله پرپر تمامشان بی سر 
نبوده ای که ببینی بریده سر کودک
گفت زخون و ترکش بدامن مادر
نبوده ای که ببینی به پیش چشم پدر
نموده‌اند تجاوز به دامن خواهر
نبوده ای که ببینی امام جمعه‌ی شهر
سرش بداد برای نجات یک دختر
نبوده ای که ببینی سه ساله طفلان را
نموده‌اند زنده بگور درکنار یک سنگر 
نبوده ای که ببینی چرا مادر وطفل
بریده دستی وپستان بریده ازمادر
نبوده ای که ببینی میان یک دخمه
زدشنه طفل یتیمی شده‌است پاره جگر
ازاین همه غم وظلم وستم نگفته کسی
ازاین همه تجاوز ونکبت نداده اند خبر
زبان گرفته ام ولکنت زتلخی این جنگ
چنین جنایت وجنگی ندیده است بشر
نبوده ای که ببینی کنار سجاده
خسوف کرده چوخورشید مهربان مادر
نبوده ای که ببینی چگونه ناموست
اسیر فتنه وشر شد به شهر خرم شهر
هنوز لکه این ننگ مرا زند اتش
بسوزم از غم و اندوهی بهوش جان پسر
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
نسل فردا رابگو ازجان فشانی‌های ما 
   از صداقت از صفا ازسرگرانیهای ما
ما بدون عذر جنگیدیم در راه خدا
ده به عشاق جهان زین پس نشانی‌های ما
صوت ماصوت حجاز وشورماشور بدیع
مات شدشیطان وکیش از لنترانیهای ما
یک طرف ماوخدا بودیم ویک فوج ملک
شاهدان سرمست ازان پرده خوانیهای ما
در جوانی عشقبازی رازپیر اموختیم
پیر مشعوف از نوای نوحه خوانی های ما
شعله اندر بازی عشاق می‌رقصید مرد
ازحسد چون دیده بوداتش بجانیهای ما
انچه از ما ماند غیراز صوف پاره هیچ نیست
صوفی از خود بیخود است ازنکته دانیهای ما
کی کجا دیدی بخندد ادمی برمرگ خود
مات ازراعیل بود از شادمانیهای ما
ازکمال بندگی تاعرش حق پران. شدیم
رستگاری شد سزای جان فشانی های ما
ما بشوق یک نشانی راه را پیموده ایم
باید از قران بپرسی هم زبانیهای ما
مادران میدان زانسان پرده برداری کنیم
اینهمه تند یس مزد سر گرانی‌ها ی ما
گرکه فردوسی دیگر اورد ایران زمین
می‌سراید قصه ها از قصه دانیهای ما
جنگ هفتاد ودوملت بودباایرانیان
لیک مغلوب امدند از سخت جانیهای ما
راعز برگو بمردم جان به جانان داده ایم
تا بماند قصه هی جان فشانی های ما
 
افتاب داغ بود وقتلگه مردان مرد 
سوزش زخم ولب عطشان ومرگ وداغ ودرد
یک طرف اجساد یاران برزمین سوخته
تنگه چذابه شاهد هست بردرد نبرد
درحصاردشمنان یک هفته بی اب وغذا
چند تن مجروح بی هوشند از تاوال ودرد
سرپرست ما لبانش تشنه هرسو می دوید
تا که شاید جرعه ابی بیابد اب سرد
هرطرف می رفت اما باز می امد دریغ
ازته دل میکشید اه این دلاور اه سرد 
ناگهان تیری اصابت کرد بر این پهلوان
قلب اوبدرید وبی جان گشت در دم شیرمرد
من. کنار خاکریز تنهای تنها وغریب
نی عزاداری فقط من گریه کردم برنبرد
ای انهایی که می ایید بهر دفن ما
هست اینجا لاله زاری لیک ازگلهای زرد
چون پس از خمپاره ها تیر وگلوله تانکها
بمب سمی کشت مارا بود دودش رنگ زرد
آ ی دنیا این جنایت رابشر کی دیده است
یک جهان دشمن فقط ما وخدا بودیم ودرد
راعزا برگو به ان نسلی که اید بعد ازاین
دشمن ایران با مردان این سامان چه کرد
 
نبوده ای که ببینی چه شد دراین کشور 
نبوده ای که ببینی حرامی کافر
نبوده ای که ببینی بدشت ابادان
هزار لاله پرپر تمامشان بی سر 
نبوده ای که ببینی بریده سر کودک
گفن زخون وز ترکش بدامن مادر
نبوده ای که ببینی به پیش چشم پدر
نموده‌اند تجاوز به دامن  دختر
نبوده ای که ببینی امام جمعه‌ی شهر
سرش بداد برای نجات یک خواهر
نبوده ای که ببینی سه ساله طفلان را
نموده‌اند زنده بگور درکنار یک سنگر 
نبوده ای که ببینی چرا مادر وطفل
بریده دستی وپستان بریده ازمادر
نبوده ای که ببینی میان یک دخمه
زتشنگی یتیمان شدند پاره جگر
ازاین همه غم وظلم وستم نگفته کسی
ازاین همه تجاوز ونکبت نداده اند خبر
زبان گرفتم ولکنت زتلخی این جنگ
چنین جنایت وجنگی ندیده است بشر
نبوده ای که ببینی کنار سجاده
خسوف کرده چوخورشید مهربان مادر
نبوده ای که ببینی چگونه ناموست
اسیر فتنه وشر شد به شهر خرم شهر
هنوز لکه این ننگ مرا زند اتش
بسوزم از غم و اندوه بهوش جان پسر
نبوده ای که ببینی چگونه می‌بردند 
شبانه سوی اسارت اسیر خسته جگر
نبوده ای که ببینی چگونه زنده بگور
نمود دشمن خونخوار ملحد ابتر
نبوده ای که ببینی بکربلای چهار
نماند جز دوسه رزمنده‌ای زیک لشکر
نبوده ای که ببینی بدون غسل و کفن
بریختند زنده دراروند شیعه حیدر
نبوده ای که ببینی تمام نخلستان
بسوختند بدلهای ما زدند اخگر 
نبوده ای که ببینی شدند نابینا
تمام روستا زبمبی که بود اشک اور 
نبوده ای که ببینی شلمچه مظلوم
سه روز وشب بزیر بمب مرگ اور 
بس است راعز ازاین قصه درگذر زیرا
کهن  نیست طاقت و تاب  مهربان مادر
 
شنیدم جوانی بمیدان جنگ
زنجان میخروشید همچون پلنگ
سرودش بلب بودان نامجو
که من زنده ایران بچنگ عدو
نه این رسم فرزند ایران بود
نه زایین مرد مسلمان بود
قوی شد تن من زاب وطن
کنم گور دشمن تراب وطن
چوشیران غران مازندران
گرفت اوزدشمن دردم امان
به چستی دوان گشت چون برق و باد
نشان داد اوذات رستم نژاد
ببالاسر دشمن ملک ودین 
رسید او بزد پای خود برزمین
من اماده ام بهر سرباختن
که جاوید ماند خاک وطن
 
سلام
جناب فرمانده شما اهل کجایید
جناب قاضی شما با کدام قانون حکم میدهید 
ایا میدانید ..؟امنیت تمام روستاهای ایران وتمام طویله ها باغها وخانه ها ومرغداریها وگاوداریها پرواربندیها با سگ تامین میشود  
چرا به تمام ایران فکر نمی کنید؟
امام سوم امام حسین ازقول پیامبر اکرم نقل کرده‌اند بعد از نماز بالا ترین عبادت مسرور کردن مخلوقات خداوند است 
روزی از کوچه اما م حسین می‌گذشتند مومنی رادیدند با سگی هم کاسه شده علت راپرسیدند گفت من باغبان واین سگ نگهبان باغ هستیم امروز خواستم این سگ راخوشحال کنم تا ازغمهای دلم کاسته شود زیرا ارباب من مردی یهودی ست ومن ازاین موضوع ناراحتم امام دست اورا
گرفت به خانه یهودی رفتند امام پس از احوالپرسی به یهودی گفتند بهای این غلام چقدراست دوست دارم اورابمن بفروشی مردیهودی گفت دویست درهم اما من خیال فروش اوراندارم لیکن چون شما اورا میخواهید اورا بشما می بخشم وچون انسان درستکار و راستگو و مهربانی بود علاوه بر بخشیدن اوبشما باغ راهم به اوبخشیدم غلام درحالی که اورا دعا میکرد گفت حال که شما اینهمه کرم ومهربای نموده ای یک تقاضای دیگر دارم وان اینکه سگ نگهبان باغ را هم بمن ببخشی یهودی گفت بخشیدم دراین بین زن مرد یهودی که شاهد کرم شوهرش بود گفت متهم دراضای اینهمه گذشت مهریه ام را به تو بخشیدم دراین بین سید الشهدا فرمودند صدق رسول الله   مرد یهودی شرح ماجرا را پرسید و بعداز اگاه شدن از موضوع مسلمان شد وگفت چه راست گفته رسول خدا که بالاترین عبادت بعداز نماز  شاد کردن دل مخلوقات خداوند است
 
تمام خاطره ها رابیا وباورکن
شمیم مهر و وفا رابیا وباورکن
ندیده ای که شهیدان چگونه استادند
تمام واقعه هارابیا وباورکن
به حرمت حرم عاشقان کشور عشق
 نجابت صلحا را بیاوباورکن
بخاک خفتن وبستر زخون واب وضو
زاشک دیده به کنعان بیا وباورکن 
میان اتش وترکش هزار پاره شدن
توروضه شهدارا بیا و باور کن
ندیده عاشق دلبر شدند یا دیدند
نگاه عبد خدا را بیا و باور کن

چرا اشیاخ تدلیسی زساز و تار میترسند
زداش ولوطی وخمخانه وخمار میترسند
چرا ازحافظ وسعدی زفردوسی ومولانا
زسحراب ازفروغ ان دختر عیار میترسند
زعلم وعشق واگاهی وهم ازنام ازادی
زدانشجو ودانشمند ودانشیار میترسند
زنام ملت و فرهنگ واثار تمدنها
زقبرکورش ازتاریخ ان ادوار می ترسند.
زاسم کاوه اهنگر وازجمشید وز ارش.
هم از اسطورها ازسمک عیار میترسند.
زرنگ سبز و سرخ وهم سفید شیر باخورشید.
زجسم شاه مرده دربن دیوار میترسند
زشاگرددبستان ازمعلم از مهندس هم
زفکر بکر وازتکنولوژی بسیار میترسند
زترک وکرد ولر هم ازبلوچ هم ازبلوچستان.
زخونین شهر وابادان وازدلوار میترسند.
ززن ازموی زن ازعکس زن حتی زحرف زن.
زحق زن بزیر گنبد دوار میترسند
نه تنها از تجدد از تمدن سخت بیزارند
ز مردان کراواتی کت و شلوار میترسند
سرود مرگ میخوانند بهر این وان لیکن
زاسراییل وامریکای کج رفتار میترسند
شراب نفرت ونفرین زبس نوشیده اند این قوم
ز ارتش از سپاه از کارمندازکار میترسند
ز مهر وعشق وایمان عاطفه دررنج وازارند
زمومن از مسلمانان خوش رفتار میترسند
نمیترسداز خالق چو می ترسندازمخلوق
زهرجنبنده ای راعز زنقش مار میترسند
 
ای نازنین نمادرک مفهوم جبهه هارا 
تسلیم باش ایدوست توساغر غضا را
یک شب میان سنگر عاشق شدم به دلبر
باران تیر و ترکش بگرفت هردو پارا
هرگوشه عاشقی بوددرخاک وخون شناور
دیدم برون زعالم اسرارماسوا را
همسنگری چنین گفت یارب تو میپسندی
لب تشنه بنده است را سیر اب کن تومارا
خون بود وتیروترکش شب بود ودود واتش
با چشم دل بدیدم تصویری ازخدارا
ان شب ستارگان هم درانتظار بودند
تا بنگرند شوق قربانی منا را
اتش گرفت سنگر پروانه ها دراتش
بادی وزید وهمره می برد جان مارا
دور جهان بکامم افتاده بود کاندم 
دیدم نموده امضاء پرونده های مارا
درمسلخ شهادت این جام اخرین بود
نوشیدم وگرفتم من تاابد بقارا
امشب فرشته گان هم مبهوت ومات بودند 
دیدن اطاعت از ما بی چون وبی چرا را
درسیر هفت عالم اوبود همره ما 
آن طی شد اما منازل افکند پرده هارا
دیدم همه ملاعک اندر سجود بودند
برادمی که بگرید از هرچه بود خدارا
هفتاد نسل قبل از من گشته بودازاد
گفتند کردی ازاد ازسلسله تومارا
عاشق نگشتی ای دوست وزنه توهم ببینی
در بین خواب و رویا یکشب مقام مارا
روح شهید برتر ازکون واز مکان است
تایید کرده‌اند چون گفتار انبیاء را
پایندگی طلب کن جز این حقیقتی نیست
ما یافتیم ان شب سرچشمه بقا را 
راعز بگو بمردم چون وچرا ندارد 
عاشق اگر بفهمد اسرارناکجا.را
 
نبوده ای که ببینی چه شد دراین کشور 
نبوده ای که ببینی حرامی کافر
نبوده ای که ببینی بدشت ابادان
هزار لاله پرپر تمامشان بی سر 
نبوده ای که ببینی بریده سر کودک
گفت زخون و ترکش بدامن مادر
نبوده ای که ببینی به پیش چشم پدر
نموده‌اند تجاوز به دامن خواهر
نبوده ای که ببینی امام جمعه‌ی شهر
سرش بداد برای نجات یک دختر
نبوده ای که ببینی سه ساله طفلان را
نموده‌اند زنده بگور درکنار یک سنگر 
نبوده ای که ببینی چرا مادر وطفل
بریده دستی وپستان بریده ازمادر
نبوده ای که ببینی میان یک دخمه
زدشنه طفل یتیمی شده‌است پاره جگر
ازاین همه غم وظلم وستم نگفته کسی
ازاین همه تجاوز ونکبت نداده اند خبر
زبان گرفته ام ولکنت زتلخی این جنگ
چنین جنایت وجنگی ندیده است بشر
نبوده ای که ببینی کنار سجاده
خسوف کرده چوخورشید مهربان مادر
نبوده ای که ببینی چگونه ناموست
اسیر فتنه وشر شد به شهر خرم شهر
هنوز لکه این ننگ مرا زند اتش
بسوزم از غم و اندوهی بهوش جان پسر
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
نسل فردا رابگو ازجان فشانی‌های ما 
   از صداقت از صفا ازسرگرانیهای ما
ما بدون عذر جنگیدیم در راه خدا
ده به عشاق جهان زین پس نشانی‌های ما
صوت ماصوت حجاز وشورماشور بدیع
مات شدشیطان وکیش از لنترانیهای ما
یک طرف ماوخدا بودیم ویک فوج ملک
شاهدان سرمست ازان پرده خوانیهای ما
در جوانی عشقبازی رازپیر اموختیم
پیر مشعوف از نوای نوحه خوانی های ما
شعله اندر بازی عشاق می‌رقصید مرد
ازحسد چون دیده بوداتش بجانیهای ما
انچه از ما ماند غیراز صوف پاره هیچ نیست
صوفی از خود بیخود است ازنکته دانیهای ما
کی کجا دیدی بخندد ادمی برمرگ خود
مات ازراعیل بود از شادمانیهای ما
ازکمال بندگی تاعرش حق پران. شدیم
رستگاری شد سزای جان فشانی های ما
ما بشوق یک نشانی راه را پیموده ایم
باید از قران بپرسی هم زبانیهای ما
مادران میدان زانسان پرده برداری کنیم
اینهمه تند یس مزد سر گرانی‌ها ی ما
گرکه فردوسی دیگر اورد ایران زمین
می‌سراید قصه ها از قصه دانیهای ما
جنگ هفتاد ودوملت بودباایرانیان
لیک مغلوب امدند از سخت جانیهای ما
راعز برگو بمردم جان به جانان داده ایم
تا بماند قصه هی جان فشانی های ما
 
افتاب داغ بود وقتلگه مردان مرد 
سوزش زخم ولب عطشان ومرگ وداغ ودرد
یک طرف اجساد یاران برزمین سوخته
تنگه چذابه شاهد هست بردرد نبرد
درحصاردشمنان یک هفته بی اب وغذا
چند تن مجروح بی هوشند از تاوال ودرد
سرپرست ما لبانش تشنه هرسو می دوید
تا که شاید جرعه ابی بیابد اب سرد
هرطرف می رفت اما باز می امد دریغ
ازته دل میکشید اه این دلاور اه سرد 
ناگهان تیری اصابت کرد بر این پهلوان
قلب اوبدرید وبی جان گشت در دم شیرمرد
من. کنار خاکریز تنهای تنها وغریب
نی عزاداری فقط من گریه کردم برنبرد
ای انهایی که می ایید بهر دفن ما
هست اینجا لاله زاری لیک ازگلهای زرد
چون پس از خمپاره ها تیر وگلوله تانکها
بمب سمی کشت مارا بود دودش رنگ زرد
آ ی دنیا این جنایت رابشر کی دیده است
یک جهان دشمن فقط ما وخدا بودیم ودرد
راعزا برگو به ان نسلی که اید بعد ازاین
دشمن ایران با مردان این سامان چه کرد
 
نبوده ای که ببینی چه شد دراین کشور 
نبوده ای که ببینی حرامی کافر
نبوده ای که ببینی بدشت ابادان
هزار لاله پرپر تمامشان بی سر 
نبوده ای که ببینی بریده سر کودک
گفن زخون وز ترکش بدامن مادر
نبوده ای که ببینی به پیش چشم پدر
نموده‌اند تجاوز به دامن  دختر
نبوده ای که ببینی امام جمعه‌ی شهر
سرش بداد برای نجات یک خواهر
نبوده ای که ببینی سه ساله طفلان را
نموده‌اند زنده بگور درکنار یک سنگر 
نبوده ای که ببینی چرا مادر وطفل
بریده دستی وپستان بریده ازمادر
نبوده ای که ببینی میان یک دخمه
زتشنگی یتیمان شدند پاره جگر
ازاین همه غم وظلم وستم نگفته کسی
ازاین همه تجاوز ونکبت نداده اند خبر
زبان گرفتم ولکنت زتلخی این جنگ
چنین جنایت وجنگی ندیده است بشر
نبوده ای که ببینی کنار سجاده
خسوف کرده چوخورشید مهربان مادر
نبوده ای که ببینی چگونه ناموست
اسیر فتنه وشر شد به شهر خرم شهر
هنوز لکه این ننگ مرا زند اتش
بسوزم از غم و اندوه بهوش جان پسر
نبوده ای که ببینی چگونه می‌بردند 
شبانه سوی اسارت اسیر خسته جگر
نبوده ای که ببینی چگونه زنده بگور
نمود دشمن خونخوار ملحد ابتر
نبوده ای که ببینی بکربلای چهار
نماند جز دوسه رزمنده‌ای زیک لشکر
نبوده ای که ببینی بدون غسل و کفن
بریختند زنده دراروند شیعه حیدر
نبوده ای که ببینی تمام نخلستان
بسوختند بدلهای ما زدند اخگر 
نبوده ای که ببینی شدند نابینا
تمام روستا زبمبی که بود اشک اور 
نبوده ای که ببینی شلمچه مظلوم
سه روز وشب بزیر بمب مرگ اور 
بس است راعز ازاین قصه درگذر زیرا
کهن  نیست طاقت و تاب  مهربان مادر
 
شنیدم جوانی بمیدان جنگ
زنجان میخروشید همچون پلنگ
سرودش بلب بودان نامجو
که من زنده ایران بچنگ عدو
نه این رسم فرزند ایران بود
نه زایین مرد مسلمان بود
قوی شد تن من زاب وطن
کنم گور دشمن تراب وطن
چوشیران غران مازندران
گرفت اوزدشمن دردم امان
به چستی دوان گشت چون برق و باد
نشان داد اوذات رستم نژاد
ببالاسر دشمن ملک ودین 
رسید او بزد پای خود برزمین
من اماده ام بهر سرباختن
که جاوید ماند خاک وطن
 
سلام
جناب فرمانده شما اهل کجایید
جناب قاضی شما با کدام قانون حکم میدهید 
ایا میدانید ..؟امنیت تمام روستاهای ایران وتمام طویله ها باغها وخانه ها ومرغداریها وگاوداریها پرواربندیها با سگ تامین میشود  
چرا به تمام ایران فکر نمی کنید؟
امام سوم امام حسین ازقول پیامبر اکرم نقل کرده‌اند بعد از نماز بالا ترین عبادت مسرور کردن مخلوقات خداوند است 
روزی از کوچه اما م حسین می‌گذشتند مومنی رادیدند با سگی هم کاسه شده علت راپرسیدند گفت من باغبان واین سگ نگهبان باغ هستیم امروز خواستم این سگ راخوشحال کنم تا ازغمهای دلم کاسته شود زیرا ارباب من مردی یهودی ست ومن ازاین موضوع ناراحتم امام دست اورا
گرفت به خانه یهودی رفتند امام پس از احوالپرسی به یهودی گفتند بهای این غلام چقدراست دوست دارم اورابمن بفروشی مردیهودی گفت دویست درهم اما من خیال فروش اوراندارم لیکن چون شما اورا میخواهید اورا بشما می بخشم وچون انسان درستکار و راستگو و مهربانی بود علاوه بر بخشیدن اوبشما باغ راهم به اوبخشیدم غلام درحالی که اورا دعا میکرد گفت حال که شما اینهمه کرم ومهربای نموده ای یک تقاضای دیگر دارم وان اینکه سگ نگهبان باغ را هم بمن ببخشی یهودی گفت بخشیدم دراین بین زن مرد یهودی که شاهد کرم شوهرش بود گفت متهم دراضای اینهمه گذشت مهریه ام را به تو بخشیدم دراین بین سید الشهدا فرمودند صدق رسول الله   مرد یهودی شرح ماجرا را پرسید و بعداز اگاه شدن از موضوع مسلمان شد وگفت چه راست گفته رسول خدا که بالاترین عبادت بعداز نماز  شاد کردن دل مخلوقات خداوند است
 
تمام خاطره ها رابیا وباورکن
شمیم مهر و وفا رابیا وباورکن
ندیده ای که شهیدان چگونه استادند
تمام واقعه هارابیا وباورکن
به حرمت حرم عاشقان کشور عشق
 نجابت صلحا را بیاوباورکن
بخاک خفتن وبستر زخون واب وضو
زاشک دیده به کنعان بیا وباورکن 
میان اتش وترکش هزار پاره شدن
توروضه شهدارا بیا و باور کن
ندیده عاشق دلبر شدند یا دیدند
نگاه عبد خدا را بیا و باور کن

هرگونه کپی برداری از مطالب این صفحات ممنوع است

هرگونه کپی

برداری از مطالب

این وبلاگ

ممنوع وحرام است

 

 

 
هرگونه کپی برداری ممنوع وحرام است
document.oncontextmenu=function(){
return false;
}
هرگونه کپی برداری ممنوع وحرام است
raez.rm .حسن رمضان نژاد:
یا حسین یا ثارالله ۲         یاحسین یاابن الزهرا ۲
مستم از جامت حسین .عاشق نامت حسین.
کرده ای شیدا مرا.         .قبله دلها حسین 
یاحسین یاثارالله        .یاحسین یاابن الزهرا
دل بتو بستم حسین.  عاشقت هستم حسین
سرورومولاحسین.  .شافع فرداحسین
یا حسین یاثارالله.  یاحسین یاابن زهرا
کشته اعداحسین.  یکه وتنها حسین
صابر غمها حسین روز عاشورا حسین
یاحسین یاثارالله.   یاحسین یاابن الزهرا
 
دوباره مرده پرستی دوباره دست اویز؟
دوباره کورش وقبرش چقدر غم انگیز
دوباره حضرت کورش نشسته درمریخ
بفکر  نصب  مترسگ  میان این جالیز
زبسکه نطفه تلقین بذهن ما کشتند
گرفته کرم حماقت  تمامی.    پالیز
یکی.  برای  رسیدن  به  ارزوهایش
گهی بشکل خلیفه گهی شود چنگیز
به اعتبار ولایت به دین زنند لطمه
کجاست آنکه بگویند رفته دردهلیز
دلی برای امامت دگر نمیسوزد
فروخت ابروی حق به کیسه آی زرنیز
شریح قاضی دیندار داده بد فتوا
زترس قطع سهامش ویازخنجرتیز
هرآنکه طعم ریاست چشید من دیدم
فروخت عاقبت خود به کفر سهر آمیز
بدان که دست الاهی دمار میگیرد
ازان کسی که چپاول نمودناپرهیز
نبوده حاکم وشاهی که چون شود قادر
نپوشد اوبتنش خرقه ای چنان چنگیز
زخشکی وترک خاک خوب دانستم
که اژدهای سیاهیست اندراین کاریز
مگرکه ناجی عالم بیاید ای راعز
برای بردن انسان ززردی پاییز
 
21059 75045:
دوباره مرده پرستی دوباره دست اویز؟
دوباره کورش وقبرش چقدر غم انگیز!
دوباره حضرت کورش نشسته درمریخ
بفکر  نصب  مترسگ  میان این جالیز
زبسکه نطفه تلقین بذهن ما کشتند
گرفته کرم حماقت  تمامی.    پالیز
یکی.  برای  رسیدن  به  ارزوهایش
گهی بشکل خلیفه گهی شود چنگیز
شریح قاضی دیندار داده بد فتوا
زترس قطع سهامش ویازخنجرتیز
هرآنکه طعم ریاست چشید من دیدم
فروخت عاقبت خود به کفر سهر آمی
زخشکی وترک خاک خوب دانستم
که اژدهای سیاهیست اندراین کاریز
مگرکه ناجی انسان   بیاید ای راعز
وگر نه کل فصول زمین بودپاییز
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
باشگاه باستانی مکتبش جان پروراست
ابتدا و انتهایش  نام  پاک  داور است
مرد ورزشکار اینجا نی کده تن میپرورد
روح او درسیر سوی خالق بحر وبر است
از صدای ضرب مرشد روح میگیرد جلا
صوت و موسیقی عشق ازهر صدایی برتر است
نیست دراندیشه اش کسب مقام آگاه ومال
چون خرد ورزی از اعمال دیگر برتر است
مردمان زور خانه مردکاروکوششند
مسلم تن پروری را یک مکان دیگر است
جلوه گاه حضرت عشق است ورزشگاه ما
اتحاد عقل و عشق امروزه پیغمبر است
انکه روح و جسم اودرزورخانه رشد یافت
 طینت او پا کتر حتی ز شیر مادر است
گوهر بسیار صیدت میشود دراین مکان 
ذکرمحمود قتالی ذکر شیخ درمنبر است
گر نظر داری بیابی جلوه ای از اولیا
در بساط زورخانه جلوها روشنتر است
راعزا فرهنگ شیعه جلوه گر اینجا بود
چونکه ذکر خاص وعامش نام پاک حیدر
باشگااه باستانی مکتبش جان پروراست
ابتدا و انتهایش  نام  پاک  داور است
مرد ورزشکار اینجا نی که  تن میپرورد
روح او درسیر سوی خالق بحر وبر است
از صدای ضرب مرشد روح میگیرد جلا
صوت و موسیقی عشق ازهر صدایی برتر است
نیست دراندیشه اش کسب مقام وجاه ومال
چون خرد ورزی از اعمال دیگر برتر است
مردمان زور خانه مردکاروکوششند
مسلک تن پروری را یک مکان دیگر است
جلوه گاه حضرت عشق است ورزشگاه ما
اتحاد عقل و عشق اموزه پیغمبر است
انکه روح و جسم اودرزورخانه رشد یافت
 طینت او پا کتر حتی ز شیر مادر است
گوهر بسیار صیدت میشود دراین مکان 
ذکرمحمود قتالی ذکر شیخ درمنبر است
گر نظر داری بیابی جلوه ای از اولیا
در بساط زورخانه جلوها روشنتر است
راعزا فرهنگ شیعه جلوه گر اینجا بود
چونکه ذکر خاص وعامش نام پاک حیدراست
 
نوبت شورای شهر ورای گیری امده
بهر اخذ رای هر مردلیری امده
پیر مردان جملگی ازخستگی گشتند فسیل
گفته اند کمبود شهر ازسن پیری امده
قبلترها بیش و کم یک دنگ فنگی داشتیم
کاندید رزمنده بود یا ازاسیری امده
حل میگویند بشنیدن بهر ثبت نام
نوجوانی بادوتا دندان شیری امده
وای بر احوال این باغی که این است کشته اش
یک نفر از گشنگی ان یک زسیری  امده
پیر مرددیگری پوتین بپا بیل روی دوش 
بهر ثبت نام گفت از اب گیری امده
هر که بد بیکار یا از مادر خود قهر کرد
بهر شهرت یا برای باج گیری امده
چون نشد اصلاح این قانون شوراهای شهر
اتو ورمال هم هم فالگیری امده
راعزا گر خون بگریند عاقلی منعش مکن 
چونکه عقل و علم وعشق او بزنجیر امد
 
یا حسین گفت سفر کرد خدا همره او.
زود این مرحله سرکردخدا همره او.
عمر اودرکنف ال محمد طی شد.
عاطفه خرج سفرکردخداهمره او.
با سفرکردن اومن بخودم  لرزیدم
قصد دنیای دگر کرد خدا همره او.
نوبت مرگ برای همه کس محفوظ است.
اوشب مرثیه سرکردخداهمره او.
از غم مرگ برادرکمراوخم شد.
شاهدش اشک سحربود خداهمره او.
وای بر حال دل دختر وهم همسراو.
پسرش خاک بسر
 
 
بض ارادت خدمت بزرگان و فرهیخته گان چنانکه مستحضر می‌باشید گاهی انسان فکر میکند کم کاری هنرمندان وفرهنگیان وسیاستمداران کار را بجایی رسانده که وا اسفا دارد و اگر قوانین اشکال نداشت هر ننه قمری شعور سیاسی مردم را بتمسخر نمی گرفت و شاهد معرکه فالگیران و رمالان در عرصه انتخابات نمی شدیم لذا این کنایه را در جواب بعضی بی خردان بپذیرید
نوبت شورای شهر ورای گیری امده
نوبت جولان هر افتابه گیری امده
شیر مردان جملگی ازخستگی وامانده ان
گفته اند شهرود مردی مثل شیری امده 
قبلترها بیش و کم یک دنگ فنگی داشتیم
کاندید رزمنده بود یا ازاسیری امده
حال میگویند بشنیدیم بهر ثبت نام
نوجوانی بادوتا دندان شیری امده
وای بر احوال این باغی که این است کشته اش
یک نفر از گشنگی ان یک زسیری  امده
پیر مرددیگری پوتین بپا بیل روی دوش 
بهر ثبت نام گفت از اب گیری امده
هر که بد بیکار یا از مادر خود قهر کرد
بهر شهرت یا برای باج گیری امده
چون نشد اصلاح این قانون شوراهای شهر
اتو ورمال هم هم فالگیری امده
راعزا گر خون بگرید عاقلی منعش مکن 
چونکه عقل و علم وعشق او بزنجیر امده
با کمال عذر خواهی از انان که در این عرصه اعتبار خود را گرو گذاشته اند
نگذاریم با اشتباه ما شهرما جولانگاه بی خردان گردد
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
تاریخ می نویسد . جرم وجنایتت را
کشتار  بی حساب و.ظلم وشقاوتت را
الوده دامنت شد .با خون نسل انسان
هرگز مکن فراموش.دار ملالتت را
در ذات پاک هرگز..شر وخطا نگنجد
شیطان زدل برون کن.بنما صداقتت را
اکنون منم پشیمان.دیگرمخواه پیمان
زیرا نمی پذیرم برخود زعامتت را
درایه ایه قران .داده چنین فرمان
بنما  مهار حب. طمع وشهوتت را
بین خاتم البیین. با کافران مکه
هرگز نگشت دشمن.روکن صداقتت را
حیدر به ابن ملجم.فرمود خیز از خواب
اماده ام کن اجرا اکنون شقاوتت را
مولا بوقت مرگش.گفت ای پسر مبادا
وقت قصاص سازی .مخدوش عدالتت را
عدل علی نظر کن.با دشمنان چه میکرد
گرشیعه ای چنان کن.ثابت دیانتت را
درجنگ کربلا گفت. حسین با ابلفضل
شمشیر را فرونه. بنمای همتت را
درمومن خداجو.. غیر از خدا نگنجد
ازحب جاه بگذر ..روکن غیرتت را
سیلی زدن روانیست.بردخترمسلمان
حتی اگر نکرده  یک دم حمایتت را
بگذر زچاپلوسان.از دوستان نادان
بردند بباد یغما..کنه ولایتت را
پانصد هزار میلیارد.دزدان روز بردند
درپشگاه ملت. خواهند حمایتت را
کشور کویرگشته.ازبی کفایتی ها
تدبیر تان کجا رفت .خواهم درایتت را
در سوریه و لبنان.دلار شد فراوان
خالی نموده دولت.چون جیب ملتت را
شعار مردم امروز علیه انقلاب است
ای وای ازاین جنایت. بردندشوکتت را
راعز بود پریشان.با قصه فراوان
برد بسوی خالق .حتما شکایات را
 
كرده و جن و انس و فرشته نيز لعن مى كنند » ( بقره/159 )
 
بصائر از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده است: « در كتاب پدرم خواندم: طبق حكم خدا، رهبران مردم دو گونه اند : پيشوايان هدايت و پيشوايان گمراهى . پيشوايان هدايت ، خواست و دستور خدا را بر خواست خود مقدّم مى دارند اما پيشوايان گمراهى ، امر خود را مقدم بر امر خدا مى دانند و حكم خويش را از حكم الله جلو مى اندازند ، چون پيرو هوى و هوس اند و با آنچه در كتاب ( قرآن ) آمده ، مخالفند » .
 
در تفسير امام عسكرى(عليه السلام) به نقل از على بن محمد ]امام هادى[ آمده است : « اگر بعد از غيبت قائم ، عالمانى نبودند كه به دين خدا بخوانند ، راه او را نشان دهند ، با حجت هاى الهى از دين دفاع كنند ، بندگان ضعيف الايمان را از دام ابليس و شيطان هاى سركش نجات دهند و از تله هاى نواصب بِرَهانند ، همه از دين خدا مرتد مى شدند ، اين ها عالمانى هستند كه قلوب شيعيان ضعيف الايمان را حفظ مى كنند ، همانطوركه سكاندار ، كشتى را از غرق شدن حفظ مى كند . اينان نزد خدا برترين افرادند » .
 
كافى  از مفضل بن عمر آورده است : ابو عبد الله(عليه السلام) به من فرمود : « دانشت را بنويس و ميان برادرانت منتشر كن . بعد از وفات ، كتاب هايت را براى فرزندانت به ارث بگذار . هرج و مرجى براى مردم پيش خواهد آمد كه جز با كتاب هاى خويش ، مأنوس نخواهند بود » .
 
به تلخیص و ویرایش از دانش‌نامه امام مهدی
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم "
 
نقل مي كنند : در بروجرد مردي يهودي بود به نام يوسف ، معروف به دكتر . او ثروت زيادي داشت ولي فرزند نداشت . براي داشتن فرزند چند زن گرفت ، ديد از هيچ كدام فرزندي به دنيا نيامد . هر چه خود مي دانست و هر چه گفتند عمل كرد ، از دعا و دارو ، اثر نبخشيد . روزي ماءيوس نشسته بود ، مرد مسلماني نزد او آمد و پرسيد : چرا افسرده اي ؟ گفت ، چرا نباشم ، چند ميليون مال و ثروت براي دشمنان جمع كردم ! من كه فرزندي ندارم كه مالك شود . اوقات وارث ثروت من مي شود . مرد مسلمان گفت : من راه خوبي بهتر از راه تو مي دانم . اگر توفيق داشته باشي ، ما مسلمانان يك بي بي داريم ، اگر او را به جان دخترش قسم بدهي ، هر چه بخواهي ، از خدا مي خواهد . تو هم بيا مخفي برو حرم زينب (س ) و عرض حاجت كن تا فرزنددار شوي . مي گويد : حرف اين مرد مسلمان را شنيدم و به طور مخفي از زنها و همسايه هايم و مردم با قافله اي به دمشق حركت كردم . صبح زود رسيديم ، ولي به هتل نرفتم ، اول غسل و وضو و بعد هم زيارت و گفتم : آقا يا رسول الله ! دشمن تو و دامادت در خانه فرزندت براي عرض حاجت آمده ، حاشا به شما بي بي جان ! كه مرا نااميد كني . اگر خدا به من فرزندي دهد ، نام او را از نام ايمه مي گذارم و مسلمان مي شوم . او با قافله برگشت . پس از سه ماه متوجه شد كه زنش حامله است ، چون فرزند به دنيا آمد و نام او را حسين نهادند و نام دخترش را زينب . يهوديها فهميدند و اعتراضها به من كردند كه چرا اسم مسلمانها را براي فرزندت انتخاب كردي . هر چه دليل آوردم نشد قصه را بازگو كردم ناگهان ديدم تمام يهوديهايي كه در كنار من بودند با صداي بلند گفتند : ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولي الله )) و همه مسلمان شدند .
 
منبع.کتاب 200داستان از فضايل ، مصايب و كرامات حضرت زينب (ع)
 
ای انکه لب بعلت یاحسین.     سرچشمه دل باشد یاحسین
کانت زچه روعطشان یاحسین. مظلوم حسینم وای
تویوتا گل مایی یاحسین.     عطر دل زهرایی یاحسین
عطر قدمت ایدوست ایدوست.  امشب همه جا باشد
قربان علمدارت یاحسین.        ان ساقی گلزارت یاحسین
انکس که در این عالم        شمع شهدا باشد
از داغ علی اصغریاحسین    دارم بجگر اذریاحسین
ان قبله که حاجات          بر دردودوا باشد
ادامه نوشته

گلریزان

RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
 
سلام
باید امشب عاشقان درگود گلریزان کنیم
لیک انرا باید ازنامحرمان پنهان کنیم
سنت گود است هنگام عروسی و عزا
درگرفتای یاران دست درهمیان کنیم
این مرام وسنت اباع واجدای ماست
باید اجرا سنت سردار عیاران کنیم
ما فتی هستیم ازفتیان مولانا علی 
احتراز ازفتنه های هردم شیطان کنیم
مردمان زورخانه دشمن اهریمنند
کاخ استبداد را باید زبن ویران کنیم
وقت گلریزان که باغ عاشقی می دهد
دامن عشاق راپر ازگل وریحان کنیم
لول لول و مست مست ازعطر گلریزان شویم
اقتدا برحضرت مولای درویشان کنیم
قافله سالار مادیدی که باملجم چه کرد
مابدشمن همچومولا لطف بی پایان کنیم
سالکان مکتب عشقیم پیرماعلیست
پیروی زان نامور ماازدل وازجان کنیم
هرکجادیدیم مظلومی بهر عنوان به بند
بی تامل فارغ اوازبندواززندان کنیم
گرکسی را جسم وجان افتاد درموج بلا
زوداورا دورازامواج واز طوفان کنیم
رند وزاهد عالم وعابد دراین مذهب یکیست
راعزا تازنده ایم ماخدمت انسان کنیم
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
ازمکتب بزرگان درس وفا گرفتم
ایین زورخانه ازمقتدا گرفتم
ایین مهر و رندی باشدطریق مردان
اری طریق مردی از مرتضی گرفتم
هم مسلکان بیایید یادی کنیم زانان
کزبعدشان شبی چند ذکرودعاگرفتم
سید مهدی کلالی کوکاشف وشجاعی
کوناظمی که از او قاب طلا گرفتم
کواشرفی نهنگی کواصغرحقیقی
مشتاق وفیض رفتند منهم عزا گرفتم
یک روز فاطمی رفت یک روزاکبر میر
درود بر موحد با اوصفا گرفتم
هجبر بخاطر رفت وبلوریان پس از او
هر کس که مرد نشانش راازصبا گرفتم
پیران زورخانه درخاک گور خفتند
منهم زبعد انان درد وبلا گرفتم
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
در مکتب زورخانه ذکری            جزذکر خداخدا نباشد
مردان طریق بندگی را.             جزخانه عشق جانباشد
در طی طریق اصل اینست.      کزحضرت حق مددبگیریم
درخواست بغیرحضرت حق.    ازهیچ کسی روا نباشد
مابین خدا وخلق تنها                  یک واسطه هست جبرعیل است
مقبول برای وحی منزل.            جزحضرت مصطفی نباشد
درمحظر بی نظیر خالق.            فرقی نبود میان مخلوق
تقواست اساس سنجش خلق.      پس فرق میان مانباشد
راعز توبکوش تاشناسی.            خود را که چراوجودداری
ازبهرشناخت نیز میزان.             جزحضرت مرتضی نباشد
 
زورخانه هدیه از سوی نیاکان شماست
پهلوانی مثل خون اندر رگ وجان شماست
الگوی ارادگی درگود پیدا می شود
اخرین سهراب ان تختی دوران شماست
شهره در تاریخ باشد نسلتان ایرانیان
این بزرگی ریشه اش از خاک سامان شماست 
نیست اند رزورخانه چاپلوس وپاچه خوار
چون امام عشق استاد دبستان شماست
زورخانه شعله قدسی است برروح بشر
کی دگرشیطان حریف ومرد میدان شماست 
رومگردان زانکه بافرهنگ تو بیگانه است
علتش بی رحمی حکام نادان شماست
صبح صادق کم کمک اردور پیدا میشود
چونکه یوسف در مسیر شهر کنعان شماست
راعزا اندیشه زاید زنگ وضرب وپیر وگود
در حراس ابلیس از پاکی دامان شماست
 
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
سلام
باید امشب عاشقان درگود گلریزان کنیم
لیک انرا باید ازنامحرمان پنهان کنیم
سنت گود است هنگام عروسی و عزا
درگرفتاری یاران دست درهمیان کنیم
این مرام وسنت اباع واجدای ماست
باید اجرا سنت سردار عیاران کنیم
ما فتی هستیم ازفتیان مولانا علی 
احتراز ازفتنه های هردم شیطان کنیم
مردمان زورخانه دشمن اهریمنند
کاخ استبداد را باید زبن ویران کنیم
وقت گلریزان که باغ عاشقی می دهد
دامن عشاق راپر ازگل وریحان کنیم
لول لول و مست مست ازعطر گلریزان شویم
اقتدا برحضرت مولای درویشان کنیم
قافله سالار مادیدی که باملجم چه کرد
مابدشمن همچومولا لطف بی پایان کنیم
سالکان مکتب عشقیم پیرماعلیست
پیروی زان نامور ماازدل وازجان کنیم
هرکجادیدیم مظلومی بهر عنوان به بند
بی تامل فارغ اوازبندواززندان کنیم
گرکسی را جسم وجان افتاد درموج بلا
زوداورا دورازامواج واز طوفان کنیم
رند وزاهد عالم وعابد دراین مذهب یکیست
راعزا تازنده ایم ماخدمت انسان کنیم
 
مفتخر  کاشمر  از  نام  امین التجار
مرغ حق هو زده بر بام امین التجار
درسرا پرده نوشتند که بانی باقیست
جاری مهر شد اطعام امین التجار
چهل شب چله نشینی در خانه دوست
ثمرش افضل القدام امین التجار
جاری مهر از اورند خراباتی ساخت
شد لبالب زکرم جام امین التجار
سر بازار فتوت بصداقت بنشست
خرقه حق دوخت براندام امین التجار
کسوت بندگی ازحضرت معبود گرفت
بازشد چشمه الهام امین التجار
مورد مرحمت انسیته الحورا هست
عامل تولیت زارحام امین التجار
گرتداوم طلبی دردوجهان ای راعز
فهم بنمای تواخلاص امین التجار
 
اثرات شجر طیبه ظاهر باشد
همدرانجام وسرانجام امین التجار
نام سیدمهدی ورشتی لقب وکنیه امین
بهتر ازبه شده فرجام امین التجار
صد وسی سال واندیست که وقفش جاریست
افرین باد بر ارحام امین التجار
انتخاب اوشده ازناحیه حضرت دوست
فیض قدسی است درالحام امین التجار
 
بکشتی بزیر ارهمچون علی
تومرحب وگر نه توهم بزدلی
بسرشاخ وتوشاخ وفن کمر
جهودان بزن برزمین ای غدر
زفحش وزحرافی وناسزا 
بوالله سنگی نجنبد زجا
یهودی به خیبر گشودن گسست
به زور وبه بازوی حیدر گسست
علمدار خود عزم پیکارکرد
سر مرحب انگه سردار کرد
بجای یهودی مزن ریشه را
تومشکن زمردان خود ساق پا
چوکاوس برقتل رستم مکوش
زجامی که خوردی درجنگ ننوش
بود سیره خاتم النبیا
زدودن غم از چهره اولیا
 
هرکرا ادعاست بسم الله...بکند درب قلعه راازجا
رفت اول عمر سپس بوبکر...هردومکاره ونمودند مکر
هردوکردند فرار ازمیدانٔ.....هردوترسو چوبیدها لرزان
خبر امد بررسول اللهٔ........کفت انگه یقین درفردا
هرکه دادم علم بدست اورا...می گشاید قلعه را بالله
جمع گردید جمله لشکر ......تا پیمبر دهد ازاو خبر 
چه کسی هست مرد این میدان.....
 
زور خانه جسم و جانت را مصفي ميكند     
             زنگ از دل ميزدايد جان مطللا ميكند
 
زورخانه حافظ فرهنگ واسلام عليست        
      زنگ وضرب ومرشد حل اين معما ميكند
 
هركه را فرهنگ نبود نيست اهل معرفت  
          ادمي را دين وفرهنگ است كه معنا ميكند
 
در ورود از زورخانه ازچه كوتاه است در      
          خم سر خود در ورودي پير وبرناميكند
 
هشت ظلع گود هريك هست خوان معرفت  
            هفت شهر عشق را در پرده معنا ميكند
 
هر كه وارد ميشود در حلقه مردان مرد   
         هر مقامي داشت زنگ وضرب افشا ميكند
 
مبتدي ونوچه ونو رسته ونوخاسته          
             پهلوان وقهرمان را پير بر پا ميكند
 
زير سر دم  هست بالا دست هر جاي دگر         
         اندر ان جا سيد السادات ماوا ميكند
 
در وسط جاي مياندار است استاد ي سترگ    
        او صداي ضرب را با نعره معنا ميكند
 
بي وضو رفتن ميان گود ميباشد حرام       
         زان سبب هر درد بي درمان مداوا ميكند
 
طفل وزن را در درون زور خانه راه نيست     
        چون ولايت مرد را مصداق پيدا ميكند
 
طفل نا بالق درون حلقه مردان خطاست        
            سنت وفرهنگ ما مصداق پيدا ميكند
 
چوب تعليمي بدستش هست يك كهنه سوار       
           او تمام سنت وفرهنگ اجرا ميكند
 
نيست صاحب زنگ بين جمع جز كهنه سوار  
          كسوتش را خصلت مردانه معنا ميكند
 
دم زدن در طول ورزش هست بر هر كس حرام    
    جز ميانداري كه با رندان مدارا ميكند
 
زير دستي ميشود رودست بعد از چند سال 
     اي خوش ان نوچه كه با نفسش مدارا ميكند
 
احترامي بس عظيم است مردمان گود را        
        هر كه در اين حلقه ايد جا بدلها ميكند
 
گود ورزشخانه چون محراب مسجد با صفاست
     زين سبب گردش مريضان را مدا وا ميكند
 
هر كسي گردد گرفتار بلا ودرد ورنج         
               رو بسوي پهلواني نيك وشيدا ميكند
 
هركه اداب فتوت گيرد از استاد خود         
                    رو فقط بر درگه حي توانا ميكند
راعز از ثلب پدر مشتاق سردم بوده است
              سنت وفرهنگ را با شعر احیا میکند
 
این پیر که می بینید یک روز جوانی بود
ارشادگر صدها خوش شیر دلانی بود 
بودند مرید او هم عامی وهم عالم 
 راوی گلستان و سعدی زمانی بود
استاد به هر فنی در مسجد ومیخانه
ارشاد گر خوبان والی جهانی بود
دم میزد ودم میزد از حیدر واز خیبر
با نام ولی الله در شوق به انی بود
هرگز نشد اوتسلیم برخدعه وزور وزر
چون باغ وجود او یک باغ جنانی بود
 
هرگونه کپی برداری ممنوع وحرام است 

چهار شنبه سوری

RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
هرگونه کپی برداری ممنوع وحرام است
سال نود وچهارجهان پرزتنش بود
قلب بشرییت زجنایت به طپش بود
جنگ وترور مردم مظلوم زیکسو
از سوی دگر جاذبه در حال کشش بود
انگار جهنم به زمین گشته درش باز
روح بشریت بسوی مرگ  پرش بود
ادر قهر الاهی شده بودیم گرفتار
از واکنش ما طبیعت به کنش بود
گفتند حکیمان که بیتاب زمین است
عکس العملی سخت درحال وزش بود
امراض عجیبی شده تکسیر درعالم
قد بشریت در احوال خمش بود
اسبا ب همه جرم وجنایت که شمردم
در پرده بگویم ز نیرنگ وزغش بود
 
دربیان اهل معنا پهلوان یعنی علی
مظهر اسما الله پهلوان یعنی علی
مرشد وپیر ومراد ومعنی انسان بود
صاحب کوثر وطوبا پهلوان یعنی علی
شبرو وشب زنده دار وشاهد حکم قضا
 ساقی بزم تولا  پهلوان یعنی علی
هم حبیب وهم طبیب وهم رفیق وهم شفیق
 نام دیگر نور دلها  پهلوان یعنی علی
درنظام افرینش نیست مخلوقی چو او
 شهره اندر اسمانها. پهلوان یعنی علی
درغدیر خم محمد اخرین ختم رسل
دست اورا برده بالا پهلوان یعنی علی
انکه با یک ضربتش مرحب را کرده دوتا
کنده درب خیبر ازجا پهلوان یعنی علی
باب علم مصطفی باشد علی مرتضی
ایه انا فتحنا. پهلوان یعنی علی
انکه از عدلش برادر داد زد دستم بسوخت
گفت دوزخ سوخت من را پهلوان یعنی علی
چونکه یک سرباز او خلخال یک زن را ربود
گفت مولا وای برما  پهلوان یعنی علی
از خزانه دخترش بگرفت گلوبند عاریت
گفت واویلاست برما پهلوان یعنی علی
انکه مالک دید چندین پینه بر پوزار او
گفت طاقت نیست ای شاه پهلوان یعنی علی
انکه نان خود بقاتل داد وقت احتضار
وین مروت دید دنیا پهلوان یعنی علی
پهلوان !(راعز)غریب است وبه غربت سرکند
این سخن میگفت با چاه پهلوان یعنی علی 
نوشته شده نیمه شب جمعه ۲۵ اسفند۹۶ 
این شعر پراز کنایه وتمثیل است به همین دلیل گاها از وزن خارج میشود ولی در ردیف وقافیه باقی میماند .
چند بیت این شعر اشاره به چند فراز تاریخی از زندگی امیر مومنان دارد ازان جمله سوختن دست عقیل واشاره علی ابن ابی طالب به اتش جهنم وبردن خلخال توسط سرباز در زمان حکومت علی علیه السلام وعاریت گرفتن گردنبند توسط حضرت زینب برای رفتن به مجلس عروسی وبرملا شدن موضوع وبرکناری خزانه دار وخشم مولا نسبت به دختر خود وتهدید ایشان ودیگر موضوع کفشهای پاره این پادشاه اسلام واعتراض مالک اشتر نخعی ودر خاتمه مروت این پادشاه حتی نسبت بقاتل خود ودر خاتمه اینکه مردان بزرگ درتنهایی میمیرند اینان چون درختان تنومندی هستند که سفله گان تاب تحمل انان را ندارند واین موضوع تبعا ثابت شده اگر سرو کاشمر اوازه ای نداشت توسط متوکل بریده نمنم
دربیان اهل معنا پهلوان یعنی علی
مظهر اسما الله پهلوان یعنی علی
مرشد وپیر ومراد ومعنی انسان بود
صاحب کوثر وطوبا پهلوان یعنی علی
شبرو وشب زنده دار وشاهد حکم قضا
 ساقی بزم تولا  پهلوان یعنی علی
درنظام افرینش نیست مخلوقی چو او
 شهره اندر اسمانها. پهلوان یعنی علی
درغدیر خم محمد اخرین ختم رسل
دست اورا برده بالا پهلوان یعنی علی
انکه با یک ضربتش مرحب را کرده دوتا
کنده درب خیبر ازجا پهلوان یعنی علی
باب علم مصطفی باشد علی مرتضی
ایه انا فتحنا. پهلوان یعنی علی
 
شبهای بلند زمستان وقتی صدای شلاق باد برتن درختان باغچه حیاط کوچک ما فرود میامد صدای قهقه درختان  را میشنیدم که با تعن برخشم باد می افزودند واین زندانیان همیشگی زمین به امید ازادی از دیو سیاه سرما ازاد خواهند شد ودیری نخواهد گذشت که باد را به سخره گرفته و بخدمت کاری خود دراورند وچون اسفندار شید رسید ترنم باران این نوید را می اورد وچون بیست وپنج روز بگذشت وفقط پنج روز به پایان زمستان ورسیدن بهار بود علی رغم همه تلاشها برای نابودی اداب وسنن اساطیری ایرانیان از سوی زندانیان جهالت نام چهارشنبه سوری تا رگ و پی ان متعصبین خشک مغز را در پی دسیسه سوختن وسوزاندن وانفجار خانه ها وادمها باز داشته بود اما بار هم نمی توانستند رسوم اساطیری را نابود کنند 
شاید بگویید چهار شنبه سوری با اینهمه خسارت نبودش بهتر است انان که از این سنتها می ترسند فورا شما را تایید میکنند چون این وضع را خودشان بوجود اورده اند وشما که کمتر به مطالعه تاریخ سر زمین وملت  واداب ورسوم ان فکر کرده اید همراه دشمنان تاریخ وتمدن ایران زمین شده اید راستی ایا برای یک مرتبه یک ساعت به مفهوم ان اندیشیده اید درباره ان چه می دانید بیایید چون درختان باشیم
قبل از ادامه مقاله توجه شما را به شعر ذیل جلب می نمایم
چارشنبه سوری امد فصل ایین سلام
شستن ارکان انسان ها از فعل حرام
هست این ایین سوری از اساطیر کهن
پنج نیرو میشود تطهیر ومیگیرد  قوام
اولین زان نیروی جانست درجسم بشر
حرکت  انسان از ان نیرو میگیرددوام
دومین دعناست یا وجدان نگهبان تن است
اوست پاسخگوی خیر وشر در روز قیام
سومین یعنی حواس پنجگانه نام بوی
میدهد تشخیص خوب وبدغم وابتسام
چارمین نامش روان  یا روح انکه بعد مرگ
می برد ما راجهنم یا بهشت عل الدوام
پنجمین باشد فروهر خاصه زان خداست
معنی انا الیه را جعون است فی الکلام
هست سوری اتشی  بهر فروهر رهنما
میکنند ده روز روشن مردمان برپشت بام
بوده ان اتش نشانی تا فروهر زاسمان
راه یابد سوی خانه نزد اولاد گرام
مردم از بهر فروهر ها بروبند خانه را
چون نضافت ریشه شیطان نماید انعدام
پنج روز اخر و اول از سال جدید
غیر اتش پنج سنت بوده در نزد عوام
اتش است واش وشال انداختن قاشق زنی
پنجمین هم میر نوروزی بنماید قیام
شرح کامل مینگنجد راعزا اندر غزل
مثنوی میخواهد وهفتاد من کاغذ تمام
 
هرچه بیشتر وعمیق تر به گذشته وتاریخ گذشته ایران زمین توجه میکنیم بیشتر از عمق فاجعه ای که استعمار بر سر تمدن وفرهنگ این مرز وبوم اورده اگاه میشویم تا انجا که تمام استخوانهایت تیر میکشد وقلبت اتش می گیرد فرهنگی که با عث ترویج انسانیت مهربانی ومحبت .صداقت ویگانه پرستی بوده با دسیسه به ضد انچه بوده مبدل گردیده وبجای فرهنگ خرافه وجای مهر ومحبت نفرت وخشونت وبجای صداقت دروغ وبجای شجاعت چاپلوسی وخلاصه پوچی جای گزین همه حقایق گردیده
بیایید برای یک بار هر سنتی را مورد باز بینی قرار دهیم
ایام نو روز است بهتر است از چارشنبه سوری شروع کنیم همین جشنی که امروز ابتزالی بیش نیست واین ابتذال بی شک  ساخته پرداخته دشمنان ایران  واستعمار انگلیس است 
قبل از هرچیز باید بدانیم جشن سوری یا جشن اتش که پنج روز به اخر هرسال شروع وپنج روز بعد ازسال جدید به اتمام می رسیده وچارشنبه ان  وسیزده بدر نوروز بعد از اسلام وارد موضوع شده 
واما جشن سوری که با انتقال اتش از معابد به بامها وجلو درب خانه ها شروع وبامراسمی خاص با نیاتی خاص همراه بوده
که درپنج روز اخرسال همراه با روشنی وگرمای اتش انجام می شده واین مراسم ایینی برای سلامتی ارکان انسانیت لا زم بوده وهست
از نظر ایرانیان باستان انسان از پنج نیرو تشکیل شده 
اول نیروی جان که موجب کار وتلاش وحرکت درانسان است
دوم نیروی وجدان که  هادی انسان بسوی خیر وشراست ودرقیامت باید پاسخگوی خیر وشر ومحاسبه اعمال باشد ودرایران باستان دعنا نام داشته.
سوم هواس پنج گانه که نیروی تشخیص عطر وطعم زشت وزیباودیدن وشنیدن وحرف زدن است و بوی نام داشته
چهارم نیروی روح وروان واین نیروست که انسان را به جهنم یا بهشت می برد
پنجمین ومهمترین نیرو نیرویی است از ان خداوند که به بشر تفویض شده وبعد از مرگ بسوی یزدان پاک می رود یعنی انا لله وانا الیه راجعون بر این نیرو واقع میشود نه بر هیچ نیروی دیگر ادمی .
واما در ادامه چنانکه درشعر از پنج سنت دیگر هم نام برده شد که هر یک دارای پیشینه وفلسفه ایست وبنده به ذکر نام انها بسنده می کنم 
وتوضیح ان برای وقتی دیگر .
۱- اجیل چهارشنبه سوری که مغزهای خشکبار وبرکه های سردرختی است
۲-مراسم کوزه شکنی کوزه کهنه ای را پراز خاکستر ونمک وزغال وسکه  میکردند وهمه روی پشت بام دور سر می چرخاندند نفر اخر داخل کوچه می انداخت به نیت دور شدن درد وبلا  ومی شکست  وسکه ها را مردم نیازمند بر می داشتند
۳- شال انداختن .افرادنیازمند مخصوصا نو جوانها شلی به کمر می بستند واز پشت بام بداخل حیاط یا
 
 
یا علی مدد
 
ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
 
جان من، جانان من، روح و روان من علی لست
 
تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
 
شکر لله حاصل عمر گران من علی 
 
 
 
برفتی تو زدنیا. علیجان حلیمی
الا خادم مولا    .علیجان حلیمی
تو رفتی ودل ما. زند پربهوایت
بهشت ابدیت. علیجان شده جایت
بودجای توخالی. میان رفقایت
توبودی گل مولا.علیجان حلیمی
زمازودتر ایدوست.تورفتی سوی دلبر
به قبر تونوشتند غلام علی اکبر
نشانی تو جویند . اگر مردم کاشمر
بود نصب به پرچم .علیجان حلیمی
تورفتی ونمودی سفر سوی خداوند
بکنج لب تو هست همان غنچه لبخند
بود جای تو دلها .علیجان حلیمی
ببین حال خراب من و ناله یاران
بگرییم وبخوانیم بیاد تو علیجان
تو بودی گل مولا. علیجان حلیمی
نوشته شده غروب چهارشنبه ۲۹ فروردین  ۹۷ بیاد مرحوم علیجان حلیمی
 
سفله را با ساحت سردار ازادی چکار
ادم سالوس را باعشق ‌وباشادی چکار
ساوگیر است اونه صاحبدل دلش ساهی شده
کور دل را با صفای باغ وابادی چکار
با سخاوت از سخیف سنگدل صحبت نکن
سب کن اندیشه را با علم واگاهی چکار
اینقدر سرپوش بر عمال سارق زاده گان
زاده تدلیس با ساویت دریایی چکار
چون سگاله دزد سگ لاس است اندر روزگار
چون سگالیدن ندانی صوت بیداری چکار
 
از خسوف عشق اتش بر بشر افتاده است
رخوت اندر رسته رشمیز شر افتاده است
رانکی باید ببندندش شود شاید که رام
جان رامح بی رعایت درخطر افتاده است
رابض است غرش کند رادع بگیر از اونصق
بازی رامی سبب ساز خطر گردیده است
رسم رزم تسخری تدلیس بازی چون ترامپ
ساو خواهد این سباع سودا بسر افتاده است
جند وهم جندار اسراییل شد هم رای او
در جهان این وقعه زان توپ وتشر افتاده است
خاک ما تنشیف گردیده است با شلیک هارپ
ادمی نه ادمیت در خطر افتاده است
 
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
برتمام عالم امکان توسلطانی حسین
سرور ازادگان شاه شهیدانی حسین
برعلیه زوروزر تزویر چون کردی قیام
الگوی ازادگی در کل دورانی حسین
هرمحرم باتو ماتجدیدپیمان میکنیم
حال ما بیچارگان را خوب میدانی حسین
در دفاع از دین و ایمان هرچه بوده داده ایم
تاشود برپا عدالت بهر ایرانی حسین
اقتدار و افتخار ایمان ما برباد رفت
یک اذان ومسجدی ماند از مسلمانی حسین
عده ای بی رنج بدند سهم خاص و عام را
عده‌ای سرگرم عیش وبزم مهمانی حسین
ثروت ملی بیغما میرود از چپ و راست
جلوه مذهب بود باکاسه گردانی حسین
اعتیاد وفقروفحشا رفته است تاقهقرا
مضمحل شد غیرت و فرهنگ ایرانی حسین
بی هنر ازروی منبر گه نصیحت میکند
باهنر شد خوار  با شمشیر نادانی حسین
لیس لل انسان الا ماسعی حکم خداست
پس چرا بیکاره باشد مرد ایرانی حسین
گربود خلقت برای خوردن وووردودعا
پس چرا پیغمبران کردند چوپانی حسین
عده‌ای ملاحی وبعضی فلاحت کرده اند
هیچ پیغمبر نخورده نان مجانی حسین
هرکسی ازدسترنج خود نماید ارتزاق
غیر موبدغیر اسقف شیخ ربانی حسین
شیخ میخواهد برای ما بهشت جاودان
لیک دنیامان جهنم شد به اسانی حسین
دل بتنگ امد نه دنیا دارم ونی اخرت
اعتقادم چواقیانوس طوفانی حسین
دردها بسیار و دارویی بجز راه تو نیست
زندگی تلخ است بر اولاد انسانی حسین
گفته پیغمبر حسین من بود فلک نجات
ده نجات مارا دراین دریای طوفانی حسین
راعز بیچاره را یابن النبی منما رها
راه و رسم تو بود الگوی انسانی حسین
چون حیا ازجان انسان رفت شیطان میشود
مثل بدسیسا همان عبد خراسانی حسین
 
در تاریخ ۲۳\۵\۹۷دریای مازندران توسط دولت به سرپرستی شیخ حسن روحانی به ثمن بخت ۳۷ درصد ان به دولت کمونیست روس  واگذار شد
دوش تا صبح گریه کردم من.   که چرا میدهم بخواری تن
میفروشند خذر بنا مردان.    پس کجایی تو پاسدار وطن
ثمر بیست سال خون جگر.  گشت برجام  خدعه دشمن
دل من خون ازانکه بفروشند. خون مردان مرد را بثمن
 
دل و دلدار حسین.      ساقی گلزار حسین
مرد اراده وروشنگر افکار حسین
سروسردار حسین  شمع شب تار حسین
در صف کرببلا  میر وجلودا ر حسین
دل و دلدار حسین.  کشته اشرار حسین
پسر شیر خدا حیدر کرار حسین
طالب یارحسین   حجت دادارحسین
میدهد حاجاتت ای مرد گرفتار حسین
روز پیکار حسین   بی کس وغمخوارحسین
گفت یارب شده است لحظه دیدار حسین
یا من اسمه دوا.   یا من ذکره شفا
هستم راضی بقضا  عزیز مصطفی
منم غریب کربلا.  منم شهید سرجدا