عمر شما
از زمانی شروع می شود
که
اختیارسرنوشت خویش را
در دست می گیرید
آفتاب به گیاهی
حرارت می دهد
که سر از خاک
بیرون آورده باشد
برای عمل کردن بدن انسان
باید او را بیهوش کرد...
امـا
برای عمل کردن روح انسان
باید او را بیدار کرد...
مادر کودکش را شیر میدهد؛
کودک از نورِ چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد؛
وقتی کمی بزرگتر شد ؛
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب میدهد ،
میگوید :
عقل زن کامل نیست ..
دوست داشتن بعضی آدمها
مثل
اشتباه بستن دکمه های
پیراهن است،
تا به آخرش نرسی
نمیفهمی که از همان اول
اشتباه کرده ای....
محبت
تجارتِ پایاپای نیست
چرتکه نیندازیم که
من چه کردم
و در مقابل تو چه کردی
بیشمار محبت کنیم
حتی اگر به هر دلیلی
کفه ترازوی
دیگران سبک تر بود
دلیل مردن همیشه پیری نیست
گاهی
خسته می شویم از بودن
خسته می شویم از بیهوده زیستن
و گاهی
می رنجیم از تمام بی مهری ها
و آنگاه
مردن دلیل قشنگی ست
برای نبودن..
از نژاد چشمه باش
بگذار آدم ها
تا می توانند سنگ باشند
مهم این است که تو جاری باشی
و از آنها بگذری
خوشبخت کسی هست که
شکوه رفتارش
آفرینندهی لبخند بر لبهای دیگران باشد
ساده بپوش...
ساده راه برو...
اما دربرخورد با دیگران ساده نباش
زیرا سادگیت را نشانه میگیرند
برای درهم شکستن غرورت
آدمها بالاخره
یک روزی
یک جایی
در یک لحظه تمام میشوند
نه که بمیرند
نه.....
جوهر احساسشان تمام میشود
وقتت را
با توضیح دادن هدر نده
مردم فقط چیزهایی
را میشنوند
که می خواهند بشنوند
وقتی پول تو دستت باشه
فراموش میکنی که کی هستی
ولی
وقتی پول تو دستت نباشه
همه ی دنیا
تو را فراموش میکنند !
زندگی همینه ..
آدمها ساعت شنی نیستند
که سر و تهشان کنی
دوباره
از اول شروع شوند
آدمها
گاهی تمام می شوند...
قدر لحظه هارا بدانیم
چقدر خوبه بعضی از آدمها
بدونند که
اگر چیزی به روشون نمیاری
از سادگــے نیست
شاید داری جون میکنی
حرمت یه روزایی رو نگه داری
که اونا یادشون رفته ...
معلمم گفت:
زندگی را تعريف كن
گفتم زندگی تعریف كردنی نيست
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد
سالها بعد كه او را ديدم
پیر شده بود و
عصا به دست راه می رفت
جلو رفتم و گفتم:
زندگی را تعريف كن،
آرام خنديد و گفت:
نمره ات بيست
زندگی را بايد زيست!
در خیابان؛ نوگلی سوسن فروشی می کند
شهرِآهن دل؛فقط آهن فروشی می کند
گل فروش و گل؛ دومعصومند با یک سرنوشت
لاله؛ بعضی وقت ها لادن فروشی می کند
یک پدر؛آواره تر؛از روزگارِ بی پدر
زیر برف چله؛ پیراهن فروشی می کند
مادری را می شناسم که شبیه تشنه رود
با لباسی نخ نما؛ سوزن فروشی می کند
دامنِ عفت پرست از لکه های احتیاج
فقر؛در بازارها دامن فروشی می کند
یک نفر در زرگری ها؛تن طلائی می شود
یک تن از فرط نداری تن فروشی می کند
از تهیدستی یکی کارش جِلز است و وِلز
آن طرف؛ همسایه اش روغن فروشی می کند
کار و بار گورکن؛خوب است این دور از جناب
مرده خواری می کند مدفن فروشی می کند
در بساطِ بی کسی فریادِ تلخی چیده است
در خیابان یک زن آویشن فروشی
مامان بزرگم، هشتاد و خرده ای سال عمر کرد! وقتی جمعه ها میرفتیم دیدنش میدید ناراحتیم ؛ بهمون میگفت: "من تا تهشو دیدم! تهش هیچی نیست.،بیخودی غصه نخور
در مدرسه برای امتحانات ، عکس دانش آموزان لازم شد .
مدیر مدرسه یک عکاس را آورد و با او جهت گرفتن عکس از دانش آموزان به ازای هر نفر ٣٠٠٠ تومان قرار گذاشت .
مدیر به معلم گفت از هر دانش آموز ۴٠٠٠ هزار برای عکسشون جمع کن .
معلم به دانش آموزان گفت برای پول عکس باید نفری ۵٠٠٠ بیارین .
دانش آموز رفت خونه و به مادرش گفت برای عکس گرفتن از ما ، مدرسه گفتند ٦٠٠٠ بیارین .
مادر شب به پدر گفت که مدرسه گفته بچه ها ٧٠٠٠ بیارن.
پروژه ها در ایران اینگونه
اجرا میشود!
شاید از این هم بدتر!!
شخصی از ملانصرالدین پرسید مسلمان به چه کسی میتوان گفت؟
فرمود: مسلمان کسی است که مردم از شر دست و زبان او در امان باشند.
آن شخص گفت: والله کور شوم اگر تا بحال چنین مسلمانی دیده با
یک دیکتاتور ،
دین را به استخدام می گیرد ،
شرف و انسانیت را به استخدام خود می گیرد ،
دروغ می گوید ،
فریب می دهد ،
خدا را شاهد می گیرد :
که من دلسوزترین مردم در حق شما ملت هستم ،
ولی روحیه اش لجوج ترین ،
و کینه ورزترین مردم است نسبت به خلق ...!
وقتی سوار کار نشده وعده می دهد ،
وقتی سوار شد دیگر به هیچ چیز رحم نمیکند ،
این خاصیت یک دیکتاتور است ...!
آیتالله طالقانی
چند جمله بسیار زیبا.... حتما بخونید
1..اگر به میهمانی گرگ میروی سگت را همراهت ببر ..
2..قله ای که چند بار فتح شود؛ بی شک روزی تفریحگاه عمومی میشود !
مواظب دلت باش..
3..گاهی لب های خندان بیشتر از
چشم های گریان”درد”می کشند ..
4..“پایِ “معرفت که میاد وسط
“دستِ “خیلیا کوتاه میشه. .
5..وقتی حرف راست میزنید
فقط انسان هایی از دستتان عصبانی می شوند
که تمام زندگیشان بر دروغ استوار است ..
6..یادت باشه همیشه خودتو بنداز تا بگیرنت..
اگه خودتو بگیری میندازنت !
7..مرد ترین آدمهایی که تو زندگیم دیدم
اونایی بودن که بعد اشتباهشون گفتند :
معذرت میخوام ..
8..مزرعه را موریانه خورد،
ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم
،لعنت به این حماقت!
9..آنهایی که در زندگیت نقشی داشته اند را دوست بدار
نه آنهایی که برایت نقش بازی کرده اند ..
10.“زمان” وفاداری آدما رو ثابت میکنه نه “زبان” .
روزی باران شدیدی می بارید. ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد. در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.
ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟ همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت. چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که
یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.
فریاد زد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد نکنم
خیلی قشنگه
شاه باشی یا گدا ؛ از دست ساقی فلک
باید این ته جُرعۂ جام اجل نوشید و رفت
گر کنیز پادشاهی یا زن بقال کوی
در تغار صبر باید کشک خود سابید و رفت
سنگ باشی یا گهر ؛ از تختۂ تابوتها
در سیه چال لَحِد خواهی بِسَر غلتید و رفت
حلقۂ طاعت بگوش آویز و در آتش نرو!
اهرمن بود آنکه فرمان خدا نشنید و رفت
زین جهان تا آن جهان ظلمات پُر پیچ و خمیست
باید از اختر شناسان راه خود پرسید و رفت
شهریار از ذوق رفتن در وداع آخری
دوستان با وعده گاه بوستان بوسید و رفت
شهریار
تاریخ
❇️در زمان ساسانیان دو حادثه عجیب در ایران رخ داد:
۱ - خاموش شدن آتشکده آذرگشب
۲ - سقوط چهارده کنگره از کاخ مداین
در آن زمان پادشاه ایران از موبدان زرتشتی خواست تا این دو واقعه مهم را تعبیر کنند.
همه آشفته از تعبیر عاجز ماندند، شاید هم جرات بیان تعبیر را نداشتند.
کایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغهای دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند.
زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت...
اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... نه تنها پالان راحتی بر تن خر ها نمیدوخت، بلکه از مواد اولیه پالانها نیز کم میگذا...شت و اینبار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.
این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده.... این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالانها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود... و اینبار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند... خلاصه .... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.
🔹تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند
از زرتشت پرسیدند
زندگی خود را برچه بناکردی
گفت:4اصل
دانستم رزق مرادیگری
نمیخوردآرام شدم
دانستم خدامرامیبیند
حیاکردم
دانستم کارمرادیگری
انجام نمیدهدتلاش کردم
وپايان کارم
مرگ است مهیاشدم
دن: شنیدم در این کوه معدن هست
بونی: خدا نکند معدن باشد!
دن: نمی فهمم! برای چی؟!
بونی: مادام که کوه فقیر است، از آن ماست، اما همین که معلوم شد غنی است، حکومت آن را تصاحب خواهد کرد.
حکومت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه.
دست دراز به همه جا می رسد و برای گرفتن است،
و دست کوتاه برای دادن است،
و فقط به کسانی می رسد که خیلی نزدیکند..
بی گناه ﭘﺎﯼ ﺩﺍﺭ ﺭﻓﺖ ...
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺍﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ !
ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪ ...
ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺧﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﻞ ﻧﮑﺮﺩ ...
ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ...
ﺩﺭ ﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﻫﻢ " ﺍﺻﻼ " ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻮﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ...
ﺑﺎﺭ ﮐﺞ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺳﯿﺪ ...
ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯼ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻮﺭﻩ ﻋﺠﺐ ﺑﺎﺭاﻧﯽ آمد ...
ﺗﺎﺯﻩ : ﮐﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻋﯿﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ پشت ﺍﺑﺮ ﭘﻨﻬاﻥ ﻣاﻧﺪ ...
ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﭘﻮﻝ نیز ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﻭ ﻇﻠﻢ ﻣاﻧﺪﮔﺎﺭ ﺷﺪ !!!
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻋﺠﺐ ﺩنیای غر
عکس بالا، از معروف ترین تصاویر به جا مانده از عملیات کربلای پنج است . احمد دهقان، نویسنده کتاب "سفر به گرای ۲۷۰ درجه" که شاهد عینی این تصویربوده نوشته است: "عکس مربوط به سومین روز عملیات کربلای پنج در شلمچه است؛ وقتی که گروهی از نیروهای ایرانی در محاصره نیروهای عراقی گیر افتاده بودند. توی یکی از سنگرها، عباس حصیبی شهید سمت چپ در عکس و علی شاه آبادی شهید سمت راست که یکی از سمینوف چی های دسته ادوات بوده، کنار هم نشسته بودند که تیر سمینوف عراقی می خورد به سر حصیبی و رد می کند و می خورد به سر دومی. سر حصیبی را باند پیچی کرده بودند… عکس را هم رضا احمدی با دوربین علی شاه آبادی گرفته است."
وقتی رزمنده جوانی به نام علی شاه آبادی دوربین خود را به جبهه می برده، لابد امیدوار بوده تصویری به یادماندنی از عملیات بگیرد، اما حتما تصورش را هم نمی کرده که در همان دوربین، یکی از به یادماندنی ترین عکس های به جا مانده از کربلای پنج ثبت شود که سوژه اصلی عکس هم، خودش و رفیقش باشند. روح هر دو شان شاد.
چرا اشیاخ تدلیسی زساز و تار میترسند
زداش ولوطی وخمخانه وخمار میترسند
چرا ازحافظ وسعدی زفردوسی ومولانا
زسحراب ازفروغ ان دختر عیار میترسند
زعلم وعشق واگاهی وهم ازنام ازادی
زدانشجو ودانشمند ودانشیار میترسند
زنام ملت و فرهنگ واثار تمدنها
زقبرکورش ازتاریخ ان ادوار می ترسند.
زاسم کاوه اهنگر وازجمشید وز ارش.
هم از اسطورها ازسمک عیار میترسند.
زرنگ سبز و سرخ وهم سفید شیر باخورشید.
زجسم شاه مرده دربن دیوار میترسند
زشاگرددبستان ازمعلم از مهندس هم
زفکر بکر وازتکنولوژی بسیار میترسند
زترک وکرد ولر هم ازبلوچ هم ازبلوچستان.
زخونین شهر وابادان وازدلوار میترسند.
ززن ازموی زن ازعکس زن حتی زحرف زن.
زحق زن بزیر گنبد دوار میترسند
نه تنها از تجدد از تمدن سخت بیزارند
ز مردان کراواتی کت و شلوار میترسند
سرود مرگ میخوانند بهر این وان لیکن
زاسراییل وامریکای کج رفتار میترسند
شراب نفرت ونفرین زبس نوشیده اند این قوم
ز ارتش از سپاه از کارمندازکار میترسند
ز مهر وعشق وایمان عاطفه دررنج وازارند
زمومن از مسلمانان خوش رفتار میترسند
نمیترسداز خالق چو می ترسندازمخلوق
زهرجنبنده ای راعز زنقش مار میترسند
ای نازنین نمادرک مفهوم جبهه هارا
تسلیم باش ایدوست توساغر غضا را
یک شب میان سنگر عاشق شدم به دلبر
باران تیر و ترکش بگرفت هردو پارا
هرگوشه عاشقی بوددرخاک وخون شناور
دیدم برون زعالم اسرارماسوا را
همسنگری چنین گفت یارب تو میپسندی
لب تشنه بنده است را سیر اب کن تومارا
خون بود وتیروترکش شب بود ودود واتش
با چشم دل بدیدم تصویری ازخدارا
ان شب ستارگان هم درانتظار بودند
تا بنگرند شوق قربانی منا را
اتش گرفت سنگر پروانه ها دراتش
بادی وزید وهمره می برد جان مارا
دور جهان بکامم افتاده بود کاندم
دیدم نموده امضاء پرونده های مارا
درمسلخ شهادت این جام اخرین بود
نوشیدم وگرفتم من تاابد بقارا
امشب فرشته گان هم مبهوت ومات بودند
دیدن اطاعت از ما بی چون وبی چرا را
درسیر هفت عالم اوبود همره ما
آن طی شد اما منازل افکند پرده هارا
دیدم همه ملاعک اندر سجود بودند
برادمی که بگرید از هرچه بود خدارا
هفتاد نسل قبل از من گشته بودازاد
گفتند کردی ازاد ازسلسله تومارا
عاشق نگشتی ای دوست وزنه توهم ببینی
در بین خواب و رویا یکشب مقام مارا
روح شهید برتر ازکون واز مکان است
تایید کردهاند چون گفتار انبیاء را
پایندگی طلب کن جز این حقیقتی نیست
ما یافتیم ان شب سرچشمه بقا را
راعز بگو بمردم چون وچرا ندارد
عاشق اگر بفهمد اسرارناکجا.را
نبوده ای که ببینی چه شد دراین کشور
نبوده ای که ببینی حرامی کافر
نبوده ای که ببینی بدشت ابادان
هزار لاله پرپر تمامشان بی سر
نبوده ای که ببینی بریده سر کودک
گفت زخون و ترکش بدامن مادر
نبوده ای که ببینی به پیش چشم پدر
نمودهاند تجاوز به دامن خواهر
نبوده ای که ببینی امام جمعهی شهر
سرش بداد برای نجات یک دختر
نبوده ای که ببینی سه ساله طفلان را
نمودهاند زنده بگور درکنار یک سنگر
نبوده ای که ببینی چرا مادر وطفل
بریده دستی وپستان بریده ازمادر
نبوده ای که ببینی میان یک دخمه
زدشنه طفل یتیمی شدهاست پاره جگر
ازاین همه غم وظلم وستم نگفته کسی
ازاین همه تجاوز ونکبت نداده اند خبر
زبان گرفته ام ولکنت زتلخی این جنگ
چنین جنایت وجنگی ندیده است بشر
نبوده ای که ببینی کنار سجاده
خسوف کرده چوخورشید مهربان مادر
نبوده ای که ببینی چگونه ناموست
اسیر فتنه وشر شد به شهر خرم شهر
هنوز لکه این ننگ مرا زند اتش
بسوزم از غم و اندوهی بهوش جان پسر
RAEZ.RAM hasan.ramzannjad:
نسل فردا رابگو ازجان فشانیهای ما
از صداقت از صفا ازسرگرانیهای ما
ما بدون عذر جنگیدیم در راه خدا
ده به عشاق جهان زین پس نشانیهای ما
صوت ماصوت حجاز وشورماشور بدیع
مات شدشیطان وکیش از لنترانیهای ما
یک طرف ماوخدا بودیم ویک فوج ملک
شاهدان سرمست ازان پرده خوانیهای ما
در جوانی عشقبازی رازپیر اموختیم
پیر مشعوف از نوای نوحه خوانی های ما
شعله اندر بازی عشاق میرقصید مرد
ازحسد چون دیده بوداتش بجانیهای ما
انچه از ما ماند غیراز صوف پاره هیچ نیست
صوفی از خود بیخود است ازنکته دانیهای ما
کی کجا دیدی بخندد ادمی برمرگ خود
مات ازراعیل بود از شادمانیهای ما
ازکمال بندگی تاعرش حق پران. شدیم
رستگاری شد سزای جان فشانی های ما
ما بشوق یک نشانی راه را پیموده ایم
باید از قران بپرسی هم زبانیهای ما
مادران میدان زانسان پرده برداری کنیم
اینهمه تند یس مزد سر گرانیها ی ما
گرکه فردوسی دیگر اورد ایران زمین
میسراید قصه ها از قصه دانیهای ما
جنگ هفتاد ودوملت بودباایرانیان
لیک مغلوب امدند از سخت جانیهای ما
راعز برگو بمردم جان به جانان داده ایم
تا بماند قصه هی جان فشانی های ما
افتاب داغ بود وقتلگه مردان مرد
سوزش زخم ولب عطشان ومرگ وداغ ودرد
یک طرف اجساد یاران برزمین سوخته
تنگه چذابه شاهد هست بردرد نبرد
درحصاردشمنان یک هفته بی اب وغذا
چند تن مجروح بی هوشند از تاوال ودرد
سرپرست ما لبانش تشنه هرسو می دوید
تا که شاید جرعه ابی بیابد اب سرد
هرطرف می رفت اما باز می امد دریغ
ازته دل میکشید اه این دلاور اه سرد
ناگهان تیری اصابت کرد بر این پهلوان
قلب اوبدرید وبی جان گشت در دم شیرمرد
من. کنار خاکریز تنهای تنها وغریب
نی عزاداری فقط من گریه کردم برنبرد
ای انهایی که می ایید بهر دفن ما
هست اینجا لاله زاری لیک ازگلهای زرد
چون پس از خمپاره ها تیر وگلوله تانکها
بمب سمی کشت مارا بود دودش رنگ زرد
آ ی دنیا این جنایت رابشر کی دیده است
یک جهان دشمن فقط ما وخدا بودیم ودرد
راعزا برگو به ان نسلی که اید بعد ازاین
دشمن ایران با مردان این سامان چه کرد
نبوده ای که ببینی چه شد دراین کشور
نبوده ای که ببینی حرامی کافر
نبوده ای که ببینی بدشت ابادان
هزار لاله پرپر تمامشان بی سر
نبوده ای که ببینی بریده سر کودک
گفن زخون وز ترکش بدامن مادر
نبوده ای که ببینی به پیش چشم پدر
نمودهاند تجاوز به دامن دختر
نبوده ای که ببینی امام جمعهی شهر
سرش بداد برای نجات یک خواهر
نبوده ای که ببینی سه ساله طفلان را
نمودهاند زنده بگور درکنار یک سنگر
نبوده ای که ببینی چرا مادر وطفل
بریده دستی وپستان بریده ازمادر
نبوده ای که ببینی میان یک دخمه
زتشنگی یتیمان شدند پاره جگر
ازاین همه غم وظلم وستم نگفته کسی
ازاین همه تجاوز ونکبت نداده اند خبر
زبان گرفتم ولکنت زتلخی این جنگ
چنین جنایت وجنگی ندیده است بشر
نبوده ای که ببینی کنار سجاده
خسوف کرده چوخورشید مهربان مادر
نبوده ای که ببینی چگونه ناموست
اسیر فتنه وشر شد به شهر خرم شهر
هنوز لکه این ننگ مرا زند اتش
بسوزم از غم و اندوه بهوش جان پسر
نبوده ای که ببینی چگونه میبردند
شبانه سوی اسارت اسیر خسته جگر
نبوده ای که ببینی چگونه زنده بگور
نمود دشمن خونخوار ملحد ابتر
نبوده ای که ببینی بکربلای چهار
نماند جز دوسه رزمندهای زیک لشکر
نبوده ای که ببینی بدون غسل و کفن
بریختند زنده دراروند شیعه حیدر
نبوده ای که ببینی تمام نخلستان
بسوختند بدلهای ما زدند اخگر
نبوده ای که ببینی شدند نابینا
تمام روستا زبمبی که بود اشک اور
نبوده ای که ببینی شلمچه مظلوم
سه روز وشب بزیر بمب مرگ اور
بس است راعز ازاین قصه درگذر زیرا
کهن نیست طاقت و تاب مهربان مادر
شنیدم جوانی بمیدان جنگ
زنجان میخروشید همچون پلنگ
سرودش بلب بودان نامجو
که من زنده ایران بچنگ عدو
نه این رسم فرزند ایران بود
نه زایین مرد مسلمان بود
قوی شد تن من زاب وطن
کنم گور دشمن تراب وطن
چوشیران غران مازندران
گرفت اوزدشمن دردم امان
به چستی دوان گشت چون برق و باد
نشان داد اوذات رستم نژاد
ببالاسر دشمن ملک ودین
رسید او بزد پای خود برزمین
من اماده ام بهر سرباختن
که جاوید ماند خاک وطن
سلام
جناب فرمانده شما اهل کجایید
جناب قاضی شما با کدام قانون حکم میدهید
ایا میدانید ..؟امنیت تمام روستاهای ایران وتمام طویله ها باغها وخانه ها ومرغداریها وگاوداریها پرواربندیها با سگ تامین میشود
چرا به تمام ایران فکر نمی کنید؟
امام سوم امام حسین ازقول پیامبر اکرم نقل کردهاند بعد از نماز بالا ترین عبادت مسرور کردن مخلوقات خداوند است
روزی از کوچه اما م حسین میگذشتند مومنی رادیدند با سگی هم کاسه شده علت راپرسیدند گفت من باغبان واین سگ نگهبان باغ هستیم امروز خواستم این سگ راخوشحال کنم تا ازغمهای دلم کاسته شود زیرا ارباب من مردی یهودی ست ومن ازاین موضوع ناراحتم امام دست اورا
گرفت به خانه یهودی رفتند امام پس از احوالپرسی به یهودی گفتند بهای این غلام چقدراست دوست دارم اورابمن بفروشی مردیهودی گفت دویست درهم اما من خیال فروش اوراندارم لیکن چون شما اورا میخواهید اورا بشما می بخشم وچون انسان درستکار و راستگو و مهربانی بود علاوه بر بخشیدن اوبشما باغ راهم به اوبخشیدم غلام درحالی که اورا دعا میکرد گفت حال که شما اینهمه کرم ومهربای نموده ای یک تقاضای دیگر دارم وان اینکه سگ نگهبان باغ را هم بمن ببخشی یهودی گفت بخشیدم دراین بین زن مرد یهودی که شاهد کرم شوهرش بود گفت متهم دراضای اینهمه گذشت مهریه ام را به تو بخشیدم دراین بین سید الشهدا فرمودند صدق رسول الله مرد یهودی شرح ماجرا را پرسید و بعداز اگاه شدن از موضوع مسلمان شد وگفت چه راست گفته رسول خدا که بالاترین عبادت بعداز نماز شاد کردن دل مخلوقات خداوند است
تمام خاطره ها رابیا وباورکن
شمیم مهر و وفا رابیا وباورکن
ندیده ای که شهیدان چگونه استادند
تمام واقعه هارابیا وباورکن
به حرمت حرم عاشقان کشور عشق
نجابت صلحا را بیاوباورکن
بخاک خفتن وبستر زخون واب وضو
زاشک دیده به کنعان بیا وباورکن
میان اتش وترکش هزار پاره شدن
توروضه شهدارا بیا و باور کن
ندیده عاشق دلبر شدند یا دیدند
نگاه عبد خدا را بیا و باور کن