گفتمت دوری نما از ظلم وکین
باش بر اسرا محرومان امین
کن نوازش از اسیر واز فقیر
کن بر مسکین هر دم دستگیر
کی کجا گفتم برایم سینه زن
یا تفاخر کن میان انجمن
مکتب من بود ضد بردگی
جان فدا کردم پی آزادگی
کی کجا گفتم بنام من شما
کاسه گردانی نمایید چون گدا
رسم من رسم الخط یزدان بود
راه من با منطق وبرهان بود
گفتم ای مردم در راه خدا
جان دهم تا دین حق ماند بجا
پشت درب هیاتی با نام من
چون بیامد کودکی یا پیرزن
تو نمی کردی براو اعتنا
دوستی ما نمایی ادعا
نوکری تو برای ما نبود
ورنه دربین شما دعوا نبود
آنیکی می خواند سینه زن بدی
دیگری می خواند تو دشمن شدی
کی کجا گفتم علم بردوش گیر
گفتمت حرف خدا را گوش گیر
گر جوانی خواست گردد نوحه خوان
تو زدی زیر آب او با این وان
راه و رسم نوکری صدق وصفاست
گو که این حسن تو اکنون در کجاست
با یکی راهکار تو صد دل شکست
رشته فرزانگان از هم گسست
حال داری ادعای نوکری
با خودت این بار بی خود می بری
ای نوکرهای قیامت آمده
وقت مزد آن عبادت آمده
چای ریز ای نوحه خوان ای سینه زن
کربلایی گریه کن ای مرد وزن
آمده بهر شما وقت حساب
زود پیش آیید وپیش آورید ثواب
آمد ارباب شفاعت تا شما
مزد بستانید زان خوان بقا
پیش رو سر هیات پر ادعا
هست اینجا محضر عدل خدا
ای مداح حسود پاچه خوار
آنچه در همیان خود داری بیار
ای مرد موعضه شیخ دورو
از عمل یک بار اگر داری بگو
ای آنکه هر محرم سینه زن
بودی وکردی گهی برتن گفن

چو از حال جدم بپرسیده ام
جواب از پدر نیز بشنیده ام
پس از او جهان پیش من خار شد
ومادر ازان قصه بیمارشد
رفیقان همه داغدار غمش
عزادار ازغصه وماتمش
شد آقا بزرگ بعد از او یار ما
بهر کار بودی جلودار ما
پدر رفت یک شهر با آه ودرد
کشیدند از سینه ها آه سرد
از مانده فرزندها دو وچار
زفقدان بابا همه بیقرار
من چیه برادر دو خواهر همه
به غمخواری حال مادر همه
محمد بنا پنج تن شد پدر
پی خدمتش بسته بودیم کمر
محمد هنرمند خوش نام بود
غم از سینه ما هم او می‌زدود

ریا کاران

تو کاندر بزم وصلی، درد هجران را چه می دانی

،تو کاندر پیش جانانی، غم جان را چه می دانی.

تمام عمر خود ای خواجه، جز راحت ندیدستی

،تو قدر زحمت مزدور و دهقان را چه می دانی

. فقط وجدان تو پول است و آن را داری، ای دارا

،تو دیگر معنی و مفهوم وجدان را چه می دانی

. همه محصول دهقانی به انبار تو می ریزد،

تو دیگر، ای توانگر، قیمت نان را چه می دانی.

تو کاندر خانه، هم سنجاب و خز، هم پوستین داری،

تن عریان و سرمای زمستان را چه می دانی.

تو را روحیست پاک، ای رنجبر، در جامۀ تقوی

فساد زاهد آلوده دامان را چه می دانی.

تو را با نام دین خوابانده در گهوارۀ غفلت

،تقلب های این شیخ مسلمان را چه می دانی.

به جلد سگ، هزاران گرگ دارد شاه در گله

،خیانت کردن اینگونه چوپان را چه می دانی.

تو، ای زحمتکش اقلیم شورا، در امان هستی

.فشار ملک و بیداد اعیان را چه می دانی

. تو را، ای مدعی، چون نیست احساسات لاهوتی

،غم زحمتکشان خاک ایران را چه می دانی.